اگرهاي تاريخ

 
 
---------------------------------
مركز غيبي «انجمن ايالتي آذربايجان» را رهبري مي كرد
 
 
محمدعلي شاه
انجمن ايالتي آذربايجان در سال ۱۳۲۴ هـ.ق تشكيل شد و به قول كسروي وقتي مردم از بست كنسولگري انگليس در تبريز خارج شدند و محمدعلي ميرزا اساس مشروطه را پذيرفت، رهبران نهضت با ۲۰ نفر عضو، انجمني تشكيل دادند و ميرزامهدي خان خانه هاي خود را در اختيار آنان گذاشت و از همان زمان بود كه به نام «ميرزامهدي خان انجمن» شناخته گرديد. ايوانف مي نويسد: اولين انجمن ايران در سال ۱۹۰۶ در تبريز به وجود آمد. در انتخابات اين انجمن قشرهاي وسيع سكنه تبريز در محلات شهر شركت كردند. نفوذ و اعتبار انجمن تبريز به زودي چنان بالا گرفت كه درواقع به ارگان قدرت غيررسمي انتخابي مبدل شد و محمدعلي وليعهد و حاكم آذربايجان به شناسايي و رعايت آن ناچار شد. انجمن تبريز در نوامبر سال ۱۹۰۶ با استظهار به پشتيباني توده هاي وسيع از طرف حكومت آذربايجان شناخته شد و بر كارهاي حكومت عملاً نظارت مي كرد. در تبريز حكومت خاص دوگانه حاكم و انجمن به وجود آمد. انجمن تبريز اغلب علناً با مأمورين شاه مخالفت مي ورزيد و عليرغم آنها مستقلاً اقداماتي به عمل مي آورد كه با منافع توده هاي وسيع مردم هماهنگي داشت. شهرت اين انجمن فقط به خاطر اين نبود كه از اولين انجمن هايي بود كه تشكيل شد. بلكه بخصوص بخاطر حمايت بسيار مؤثري بود كه در ذيحجه ۱۳۲۵ از مجلس كرد، بطوري كه اعتصاب گسترده اي را در تبريز دامن زد تا محمدعليشاه خواسته آنان را كه قبول اساس مشروطه بود قبول نمايد. انجمن ايالتي آذربايجان نخست براي نظارت برانتخابات دوره اول مجلس شوراي ملي تشكيل شد و بعد از پايان انتخابات، محمدعلي ميرزا كه از قدرت مردم در وحشت بود و گردهمايي نمايندگان توده ها را در همچون انجمني مغاير خودكامگي خود مي ديد لذا خواستار انحلال انجمن شد و استدلال وي آن بود كه انجمن به منظور نظارت در امر انتخابات به وجود آمده و اينك كه انتخابات انجام گرفته علت وجودي انجمن از بين رفته است و وجودش از آن پس مخل آرامش خواهد بود و بايد تعطيل شود. عده اي از اعضاي هيأت مديره انجمن درصدد تعطيل كردن آن برآمدند، ولي مركز غيبي كه با چشم باز رويدادها را زير نظر داشت، پيامي درشت به هيأت مديره فرستاد و آنها نيز به كار خود ادامه دادند. اين پايداري در برابر وليعهد برحيثيت و اعتبار انجمن افزود و اين سازمان مبدل به يك مركز مقتدر انقلابي شد دربرابر وليعهد. درحقيقت اينك ديگر در تبريز قدرت دوگانه اي به وجود آمده بود. تمام تلاشهاي محمدعلي ميرزا براي برهم زدن انجمن عقيم ماند. انجمن نه تنها تن به انحلال نداد، بلكه درصدد توسعه دادن و استوار ساختن سازمان مجاهدان برآمد. تنها زمان و جريان حوادث آينده بودكه نشان داد اين دورانديشي انقلابي چگونه در يأس آميز ترين لحظه ها انقلاب را اززوال نجات داد و در مسير نويي افكند. كسروي داستان را مشروح تر نوشته و در پايان اظهارنظر نيز كرده است. وي كه خود از نزديك ناظر اين ماجراها بوده با ديد قوي تاريخ نويسي رويدادها را چنين به قلم كشيده است: «از روزي كه تلگراف از شاه رسيده و مشروطه آشكار شده بود محمدعلي ميرزا همراهي نشان مي داد و چنان كه نوشتيم هر درخواستي كه انجمن مي كرد مي پذيرفت، ولي اين نشان پاكدلي او نمي بود و هميشه پي فرصت مي گشت كه به جلوگيري كوشد. اين بود چون كار برگزيدگان نمايندگان به پايان رسيد پيام فرستاد كه ديگر انجمن را برچينند. زيرا انجمن «نظارت» كارش را انجام داده و انجمن ديگر كه آزاديخواهان خود پديد آورده بودند بنيادي از قانون نمي داشت. از اين پيام انجمن نشينان كه بيشترشان از بازرگانان مي بودند بيم كرده و فرمانبرداري نمودند و انجمن را رها كردند ولي آزاديخواهان يا بهتر بگويم مجاهدان خرسندي ندارند و چون آن شب انجمن نشينان و ديگران در خانه حاج ميرزا حسن مجتهد، براي افطار مهمان مي بودند اينان آهنگ آنجا كردند و به هنگامي كه نيرالسلطان فراشباشي وليعهد نيز مي بود رسيده و با مجتهد و ديگران به گفت وگو پرداخته از رهاكردن انجمن بازخواست نمودند و داستان پيام را پرسيدند. مجتهد پاسخ داد: چنين پيامي رسيده و راست هم هست تا رسيدن قانون اساسي نبايد انجمن باشد. اينان گفتند: ما نخواهيم گذاشت انجمن بسته شود. ما چيزي را كه گرفته ايم از دست نخواهيم داد. ازاين گونه سخناني گفتند. به خواهش مجتهد نيرالسلطان با تلفن با محمدعلي ميرزا گفت وگو كرد. محمدعلي ميرزا باز همان سخن را گفت. مجاهدان همين كه اين را شنيدند به يك بار شوروخروش نمودند. چون دسته انبوهي در حياط مي بودند يكي در بلندي ايستاده چنين گفت: مردم اينان مي خواهند انجمن را ببندند كه پس از بسته شدن آن ناچار واعظان خاموش گردند و كم كم خون هاي ماسرد شود و آنگاه باز چيره گرديده و بياورند به سرهاي ما آنچه مي خواهند. ولي «آن سبو بشكست و آن پيمانه ريخت» تا يك تن از ما زنده است ازآزادي دست برنخواهيم داشت، اگر تهرانيان هم رها كنند ما خود به تنهايي در نگهداري اين دستگاه خواهيم كوشيد. به اين گفته ها باشندگان با «زنده باد مشروطه خواهان» و «زنده باد آزادي طلبان» و با شور و فرياد پاسخ دادند هياهويي كه تا آن روز در تبريز مانندش ديده نشده بود برخاست و سخناني كه تا آن روز در ايران گفته نشده بود به زبان ها آمد. آشكارا باز نمودند كه اگر جنگ و خونريزي هم برسد از ايستادگي نخواهند برگشت. ديرگاهي اين نمايش در ميان مي بود. نيرالسلطان دوباره با محمدعلي ميرزا با تلفن گفت وگو كرد و چگونگي داستان را بدانسان كه ديده بود به او باز نموده. پاسخ داده بود: «ما مي خواستيم تا آمدن قانون اساسي انجمن نباشد ـ كنون كه نمي پذيرند چنان كه مي خواهند رفتار كنند.» از اين پاسخ مردم شور و خروش كم كردن و از آن سوي با پيشنهاد نيرالسلطان دوباره محمدعلي ميرزا دستخطي نوشت كه انجمن همچنان برپا شد و يك تن نيز از سوي او براي به كار بستن دستورهاي انجمن باشد. نيرالسلطان خود دستخط را برداشته آورد. مردم گفتند: مي بايد همين شبانه آقايان را به انجمن ببريم و در زمان فانوس ها را روشن كرده و مجتهد و ديگران را پيش انداخته با شور و خروش به انجمن آمدند و به نام فيروزي، خوان هاي شيريني از بازار آورده آن گروه انبوه كه بيش از هزارتن مي بودند همه را شيرين كام گردانيدند.
دستخط را اينجا مي آوريم:
«انجمن ملي تبريز كمافي السابق برقرار بوده و يك نفر مأمور به تصديق اجزاي انجمن از جانب حضرت اقدس معين و در انجمن حاضر خواهد شد كه اعضاي انجمن در امورات جزيي و كلي ملت هر چه حكم نموده اند به موقع اجرا گذارده و كارگزاران حضرت والا در اجراي تمام احكامات انجمن ملي تقويت خواهند شد.»
هفدهم رمضان المبارك ۱۳۲۴
اين نخستين نبرد محمدعلي ميرزا و آزاديخواهان تبريز بود.

اگرهاي تاريخ
اگر اسلام به ايران نيامده بود
آيين مسيح، از عهد اشكانيان در ايران رواج داشت. در دوره ساسانيان، پس از گرايش «كنستانتين» امپراتور روم به دين مسيح (۳۱۳)، «شاپور دوم» مسيحيان ايران را به مثابه كساني تلقي مي كرد كه در هر خطر احتمالي جانب دشمن را خواهند گرفت و به ياري روم برخواهند خاست و به همين دليل، نومسيحيان بين النهرين را با خشونت قلع و قمع كرد.(۱) يزد گرد اول، چندي به آنها آزادي داد. اما آسايش خاطر عيسويان ايران تنها در اواخر قرن پنجم ميلادي كه مذهب نسطوري در بين آنها رواج يافت، بطور واقعي فراهم آمد و در نتيجه بين مسيحيان غرب و شرق فاصله اي پديد آمد كه خاطر شاهنشاهان ايران را از انديشه جاسوسي مسيحيان ايمني بخشيد. با اين همه، اوضاع مسيحيان ايران در آن روزگاران همواره متزلزل بود و گاهي نيز به كلي به خطر مي افتاد.
اگر كسي از زرتشتي ها به دين مسيحيت مي گراييد، مجازاتش مرگ بود تا عبرت ديگران باشد. به همين جهت، بيشتر ايرانياني كه به آيين مسيح در مي آمدند، غيرزرتشتي بودند. با اين حال، موبدان زرتشتي در مبارزه با آيين مسيح با تمام نيرو مي كوشيدند و كليساها بارها و بارها به دسيسه موبدان و يا هوس شاهنشاهان ساساني، به تاراج مي رفتند. در پايان روزگار ساساني كه در آتشگاه و دربار ضعف و فتور پديد آمده بود، مسيحيت در ايران روز به روز نفوذ بيشتري يافت و درست در همين جاست كه «اگر» ديگري شكل مي گيرد و آن اينكه «اگر اسلام به ايران نيامده بود، شايد چليپا اندك اندك آتشگاه را مغلوب مي كرد.»(۲)
در اواخر دوره ساساني، جلال و جبروت، در بار ايران را فراگرفته و خلق و خوي حرمسرايي، راحت طلبي ، حرص و علاقه به مال اندوزي موبدان و طبقات جنگجو را از خود بيگانه كرده بود. آنچه اين طبقات را منفور مردم مي كرد، غير از حرص و فساد خود آنها، توجه طبقات پايين به تبليغات مسيحي بود. بويژه خانواده سلطنتي در دوره خسرو پرويز، از جمله «شيرين» و «مريم» ، زنان محبوب خسرو، نيز نسبت به آيين مسيح و نشر و ترويج آن علاقه نشان مي دادند. خسروپرويز گرچه از موبدان مي خواست تا تفسير تازه اي بر اوستا بنويسند و آتشگاههايي تازه بسازند و تشريفات مذهبي آيين زرتشت را، به خاطر شكوه و جلال سنتي آن، با علاقه انجام مي داد و علاقه قلبي به آيين مسيح و حتي اعتقاد مذهبي هراكليوس، امپراتور روم را به باد استهزا مي گرفت، اما گهگاه به خاطر خوشايند زنانش خود را مسيحي وانمود مي كرد و تا حد يك مسيحي ساده لوح، به خرافات اين قوم علاقه نشان مي داد. او حتي با تسليم شدن در برابر خواسته هاي زنان مسيحي خويش، توسعه كليساها را تسهيل مي كرد، از رؤساي فرقه هاي مسيحي مخالف كليساي بيزانس حمايت مي كرد و حتي گاه مشاغل و مناصب بزرگ را به مسيحي ها واگذار مي كرد.
با اين وجود، اظهار علاقه اش به آيين مسيحي نه از روي تسامح اخلاقي بلكه بيشتر ناشي از بي اعتنايي به سنتهاي ديني موبدان و تسليم بودنش در برابر جاذبه هوس هاي خويش بود. همزمان با شروع جنگ شديد و تهاجمي روم، خسروپرويز كه به شدت از مسيحي ها رنجيده و به آنها بدگمان شده بود، دست به آزار و كشتار آنها زد.(۳)

پي نوشت:
.۱«تاريخ ايران بعد از اسلام»، زرين كوب ص.۱۶۹
.۲«تاريخ ايران بعد از اسلام»، زرين كوب، ص.۱۷۰
.۳ «تاريخ مردم ايران قبل از اسلام»، زرين كوب، (ص۵۱۷ ـ ۵۱۸).
------------------------------

روسها، «علي مسيو» ريش سفيد مجاهدين تبريز را مسموم كردند

علي مسيو هنگام جواني با فرزند ارشدش حاجي خان كه دست در دستش دارد ديده مي شود و نفر نشسته دايي علي مسيو مي باشد.
درانقلاب مشروطيت ايران جمعيت ها، انجمن ها و سازمان هاي سري و علني زيادي در سراسر كشور ايجاد شدند و هركدام از آنها به فراخور حال، داعيه مبارزه جويي و آزاديخواهي را داشتند. مركز غيبي نيز يك كانون نهاني بود كه بنا به نيازهاي اجتماعي روزگار خود به دست چند تن از مردان انقلابي و دورانديش تبريز به زعامت زنده ياد كربلايي علي مسيو بنيان گذاشته شد و چون از يك تشكيلات باانضباط و آرمان مترقي و رهبري هوشيار و سازش ناپذير برخوردار بود به زودي توانست پشتيباني مردم به پاخاسته تبريز را جلب كرده و در تمام مراحل حساس و دشوار، انقلاب را در سراسر كشور رهبري كند، در كتاب نامه هايي از تبريز آمده است: كربلايي علي معروف به مسيو از قدماي آزاديخواهان و رؤساي مشروطه طلبان قديم بود.
دكتر سلام الله جاويد مي نويسد: وي هيچوقت فعاليت خود را به رخ نمي كشيد و تظاهر نمي كرد، با كج رفتاران و خائنين خشن بوده جزاي جنايتكاران را زود مي داد، تأمين اسلحه و آذوقه مجاهدين را به عهده داشت؛ اغلب شب ها نمي خوابيد و به سنگرها مي رفت. در نتيجه فداكاري او و فدائيان، جان ومال مردم در قلمرو آزاديخواهان محفوظ بود.
علي مسيو يك انقلابي تمام عيار بود كه در راه آزادي هموطنانش از جان ومالش گذشته بود، سه پسرش در راه انقلاب شهيد شدند وخانه اش هفت بار غارت شد كه گويا آخرين بار پس از به خاك و خون كشيه شدن قيام شيخ محمد خياباني در شهريور ۱۲۹۹ شمسي بوده است.
علي مسيو مردي كه تاكنون ناشناخته مانده، در انقلاب مشروطيت در بين انقلابيون و توده هاي مردم مقبوليت عامه داشته است. وي با ايجاد ارتش آزاديبخش مجاهدان كه از افراد عادي بودند، سرداران نامداري را به تاريخ ميهنش هديه كرد. او تحصيلكرده، باتجربه و دنياديده بود. اين شيرمرد انقلابي نهضت را با چنان هوشياري و دورانديشي در آذربايجان رهبري كرد كه تمام نقشه هاي استبداد و استعمار نقش برآب شدند. چون اين رهبر صادق را نتوانستند به سازش بكشانند، طرح كشتن وي را ريختند، بطوري كه او را به يك مهماني دركنسولگري روس دعوت كردند و آن دليرمرد را مسموم ساختند. وي قبل از فوت به اشخاصي كه دور او جمع شده بودند، گفت: من عمرم تمام شده، مي ميرم ولي شما اي فدائيان نگذاريد آتش انقلاب خاموش شود.

به روز شنبه اي مجلس كربلا شد

 

يكي از وقايع مهمي كه در طول مجلس پنجم به وقوع پيوست سيلي خوردن مدرس به وسيله يكي از نمايندگان بود. حسين مكي در جلد اول كتاب «مدرس قهرمان آزادي» شرح ماوقع را چنين مي نويسد: پس از آنكه جلسه پنجم مورخه ۲۷ اسفند ۱۳۰۲ مطابق با ۱۱ شعبان ۱۳۴۲ تعطيل شد. نمايندگان فراكسيون ها كه مي خواستند به اتاق هاي خود بروند در سرسراي مجلس بين نمايندگان نزاع و مناقشه درمي گيرد. در اين زمان دكتر حسين بهرامي (احياء السلطنه) موقع را غنيمت شمرده و به تحريك تدين سيلي محكمي به صورت سيدحسن مدرس مي نوازد. بطوري كه عمامه مدرس از سرش مي افتد. صداي اين سيلي نه تنها مانند رعد در تهران و اطراف منعكس و پراكنده شد، بلكه مانند كبريتي كه به انبار باروت برسد چنان انفجاري در افكار و احساسات مردم پايتخت به وجود مي آورد كه نتيجه آن روز دوم مهر ۱۳۰۳ معلوم مي گردد. ملك الشعراي بهار در جمهوري نامه خود در اين رابطه اشعاري به شرح زير گفته است:
از آن سيلي ولايت پرصدا شد‎/ دكاكين بسته و غوغا به پا شد
به روز شنبه مجلس كربلا شد‎/ به دولت روي اهل شهر واشد
چوآمد در ميان خلق سردار‎/ براي ضرب و شتم و زجر وكشتار
قشوني خلق را با نيزه راندند‎/ ولي مردم به جاي خود بماندند
رضاخان را به جاي خود نشاندند‎/ به جاي گل بر او آجر پراندند
نشايد كرد با افكار پيكار‎/ ببايد خواست از مخلوق زنهار
دريغ از راه دور و رنج بسيار

انتخابات در آذربايجان
بالاخره پس از سه سال انتظار و تحمل هزارها ناملايمات مجلس شوراي ملي منعقد گرديد در حالتي كه هنوز در يكي ازمهمترين ايالات مملكت ما انتخابات شروع نگرديده و اهالي آن از مشاركت در امر امور دولت بي بهره و بي نصيب مي باشند.
بايد با كمال تأسف اعتراف نمود كه كابينه حاضره گذشته از اينكه موفق به هيچ تغيير و اصلاحي در خطه آذربايجان نگشته اقلاً به اين درجه هم نتوانست مرام و آرزوي جماعت را بموقع اجرا گذارد كه انتخابات را در آذربايجان اعلان و اهالي را از قيد رقيت و اسارت ظالمانه مستخلص ساخته آزاد در اظهار عقايد و مداخله به امور سياست داخلي بنمايد.
اگرچه يك قسمت عمده عدم موفقيت دولت ضعف و بي اقتداري است ولي اين نكته را هم نبايد فراموش كرد كه سستي و تسامح در اداي وظيفه از فضايل غيرقابل تفريق كاركنان ايران گرديده و ضمناً بايد گفت كه به واسطه بي اعتنايي و لاقيدي اهالي به پيش آمدهاي مملكت دولت و زمامداران امور يك خو و اخلاق ثانويه گرفته گويا درمسائلي كه از طرف عامه دچار تضييق و فشاري واقع نشوند با يك نظر حقارتي به آن مسائل نگريسته و كمتر از آنچه موظف هستند سعي و كوشش در محافظه منافع جمعيت مي نمايند.
حقيقتاً اين درجه بي حسي و فراموشي اهالي را بايد موجب بدبختي و تأسف شمرد اما نمي شود، اين سستي و سكوت عامه را در مطالبه حقوق از دست رفته شان براي دولت در اهمال ادامه تكاليفي كه به عهده دارد برهان و حجت دانست.
روزنامه رعد شماره۳۷ سال ششم. ۲قوس ۱۲۹۲ شمسي و ۲۳محرم الحرام ۱۳۳۳

حوادث و اتفاقات ماضي
• تاريخ دروغ مي گويد
بسياري از چيزهايي را كه تاريخ نويسان نقل كرده اند، با حقيقت وفق نمي دهد و از داستانهاي جعلي و حكايات خرافي به شمار مي رود.
بدين معني كه گروهي را با آب و تاب و طول و تفصيل مورد تمجيد قرار داده و فرقه اي را با كمال بي انصافي بدنام كرده اند. اين روايات مجعول نسل به نسل ميان مردم متداول شده و در اذهان مانند حقايق مسلم رسوخ كرده تا اين كه دانشمندان معاصر به تحقيق برخاسته و در آثار گذشته، تحقيق به عمل آورده و در صحت و سقم آن روايات، تجسس كرده و پرده از روي بسياري از اين دروغها برداشته و ثابت نموده اند كه تاريخ نويسان برخي را كه لياقت زيادي نداشته بزرگ و برعكس نسبت به بعضي ديگر ظلم كرده اند. دروغهاي شاخدار تاريخي زياد است همه را نمي توان در اينجا نقل كرد. اينك براي شاهد و نمونه بعضي از آنها را ذكر مي نماييم.

• دروغ در مورد اسكندر مقدوني
مي گويند هنگامي كه سپاه اسكندر مقدوني وارد سرزمين هند شد، اسكندر گريه كرد سران سپاه گفتند «امير اكنون وقت شاديست. شما چرا گريه مي كنيد؟»
اسكندر گفت: «من آنچه زمين معمور بود تسخير كردم و ديگر اقليمي وجود ندارد كه تسخير نموده و بر آن بزرگي و سروري كنم» ولي دانشمندان معاصر ثابت مي كنندكه قشون اسكندر در مقابل قشون هند نتوانست مقاومت كند و شكست خورد و مجبور شد با وضع نامطلوبي عقب نشيني كند.

• دروغ تاريخ در مورد «نرون»
«نرون» را ضرب المثل ظلم و ستم قرار داده و او را متهم كرده اند كه دستور داد مادرش را بكشند، درصورتي كه مادرش بدون اطلاع او كشته شد همچنين گفته اند كه «نرون» دستور داد شهر «رم» را آتش بزنند و در همان وقتي كه شهر و اهالي آن در آتش مي سوختند، خود نشسته بود و كمانچه مي زد و تصنيف مي خواند ولي حقيقت اين است كه سوختن شهر رم بر اثر تصادف و قضا و قدر بود و كمانچه هم سالها پس از نرون اختراع شده بود.

• دروغ تاريخ در مورد لوئي شانزدهم
راجع به اعدام لوئي شانزدهم مورخين به اتفاق نوشته اند كه وي با متانت و شجاعت به سمت گيوتين رفت و با آرامي و بردباري خود راتسليم مرگ كرد. در صورتي كه حقيقت غير از اين است و هنگامي كه چشم لوئي به گيوتين افتاد فرياد زد و شروع به التماس كرد و كمك خواست و از جلاد خود طلب رحم و بخشش كرد.

• دروغ درمورد اليزابت ملكه انگلستان
شعرا و مورخين كه با «اليزابت» ملكه انگلستان معاصربوده اند او را به عنوان يك ملكه مهربان ستوده اند. ديگران هم اين گفته ها را بدون بحث و تحقيق نقل كرده اند.
ولي مداركي به دست مورخين تازه رسيده، كه ثابت مي كند اليزابت بي اندازه كج خلق و بد زبان بوده و به كنيزان و خدمتكاران خود دشنامهايي مي داده كه از دهان هيچ ملكه اي بيرون نيامده و آنقدر خشن بوده كه آنها را با مشت و سيلي و لگد هم كتك مي زده است.
" روزنامه ایران-صفحه تاریخ-
شماره ۱۹۷۴ - سال هفتم - جمعه ۲ آذر ۱۳۸۰ "