اگرهاي تاريخ
«د» مثل دلقك
حمل ونقل با درشكه در تهران
ترور ناصرالدين شاه
قتل آخرين پادشاه مستبد، راه را براي انقلابي هموار كرد كه ايرانيان آن را تا آخر ادامه دادند. وي خودش را آماده مي كرد كه به تقليد از ملكه ويكتوريا پنجاهمين سال سلطنتش را جشن بگيرد كه ميرزارضا كرماني، طلبه ۴۹ ساله چند تير به او شليك كرد. در تاريخ ايران، اين قتل منحصر به فرد بود. از آنجايي كه نيم قرن اخير شاهد خشونتهاي اجتماعي و مذهبي بويژه سركوب بابيان بود، مطبوعات غرب اين قتل را انتقام يكي از فرقه ها قلمداد كردند. همچنين سلطان عثماني با جمال الدين اسدآبادي اصلاحگر طرفدار اتحاد اسلام را به توطئه چيني متهم ساخته كه با اين كار خود خواسته شيعيان را به زيرسلطه خليفه سني مذهب درآورند. پس از ترور، ميرزا رضا بي درنگ دستگير شد و پس از بازجويي و شكنجه هاي فراوان او را شهيد كردند.*

|
ناصرالدين شاه در ذيقعده ۱۳۱۳ . هـ در موقعي كه جشن پنجاهمين سال سلطنت خود را تهيه مي ديد به دست ميرزارضاي كرماني در حرم حضرت عبدالعظيم كشته شد و فداكاريهاي ميرزارضا كه عاقبت به قيمت جانش تمام شد، در تاريخ جاويدان گشت. ميرزا رضا در استنطاق خود گفت كه من به سيدجمال الدين از مصايبي كه به من وارد شده بود و ظلمهايي كه دولتيان در حق من روا داشته شكايت كردم و سيد با خشونت وترشرويي به من جواب داد؛ مي خواستي قبول ظلم نكني. اين كلام سيدطوفاني در روح ميرزا خلق كرد. از همان زمان مصمم به ريشه كن كردن درخت ظلم و بيدادگري گرديد و به كشتن ناصرالدين شاه تصميم گرفت. پس از مراجعت ازاسلامبول به ايران در حضرت عبدالعظيم سكني گزيد و به شغل جراحي پرداخت و براي عملي كردن نقشه اي كه در سر داشت انديشه مي كرد تا آنكه روز جمعه ۱۷ ذيعقده ۱۳۱۳ كه ناصرالدين شاه براي زيارت به حضرت عبدالعظيم رفته بود خود را در گوشه اي از حرم مخفي كرد و همينكه شاه پس از زيارت مي خواست از حرم خارج شود عريضه اي كه در دست داشت به شاه تقديم كرد و بلافاصله آن پادشاه مستبد را با يك گلوله به ديار عدم فرستاد. ميرزا به وسيله مأمورين دولتي در همان محل دستگير و پس از استنطاق مفصلي كه از او شد، در دوم ربيع الاول در ميدان مشق تهران به دار آويخته شد و نام او در صفحات زرين تاريخ ايران جاويدان ماند. * مدت ۲۲ماه به اتفاق حاجي سياح و حاجي ميرزا احمد كرماني در قزوين حبس بود و زماني هم در انبار دولتي تهران زنداني بود.
| |
|
|
|
اگرهاي تاريخ
اگر سلطان محمد خوارزمشاه از بروز فاجعه اترار جلوگيري مي كرد
چنگيزخان در عين خونريز و بيرحم بودن، صبور و دورانديش بود. او در ميان دولتمردان تاريخ، سيمايي استثنايي دارد. وي حركات بيهوده خوارزمشاه را با واقع بيني و خونسردي زير نظر داشت و منافع عمومي اتباعش را بهانه جنگ به حساب نياورد و در هر حال، حاضر به ادامه مناسبات تجاري با ايران بود، اما فاجعه اترار براي او قابل تحمل نبود. سفيران مغول، همراه باكاروان ۴۵۰ نفري بازرگانان وارد شهر مرزي اترار در قلمرو خوارزمشاهيان شدند، اما «غايرخان» حاكم اين شهر، آنها را متوقف كرد. غايرخان از خويشاوندان تركان خاتون(۱) مادر سلطان محمد بود. او كاروان را متوقف كرد و همه افراد آن را بجز يك تن، به قتل رساند و كالاهاي گرانبهاي كاروان را مصادره كرد.(۲) سلطان محمد خوارزمشاه در مورد فاجعه اترار در پيشگاه تاريخ مسؤول درجه اول است. جوزجاني در كتاب «طبقات ناصري» مي نويسد: «والي اترار با كسب اجازه از خوارزمشاه، ايلچيان را به همراه تجار و به طمع ثروت آنان، به قتل رسانيد.»با كشتار بازرگانان و فرستادگان دولت بيگانه در اترار، خوارزمشاه به دست خويش در بنيان معنوي امپراتوري خوارزمشاهيان خلأ جديدي ايجاد كرد، چرا كه بازرگاناني كه به طمع ثروتشان به قتل رسيدند به غير از سفير چنگيز، همگي مسلمان بودند. پي نوشت: .۱ سلطان محمد خوارزمشاه كه ممالك مختلفي را زير و رو كرده و حكمرانان آن مناطق را مجبور به تابعيت و پرداخت خراج كرده بود، رئيس هيچ حكومتي را با خود برابر نمي دانست. البته نبايد تصور كرد كه هر سخن و دستور سلطان محمد خوارزمشاه در امپراتوري خوارزم و ايران قانون غير قابل تغيير بوده است. به عكس او بويژه در برابر مادر خود «تركان خاتون» به طور شگفت آوري احساس عجز و ناتواني مي كرد. تركان خاتون در تشكيلات امپراتوري، به اندازه سلطان، صاحب نفوذ بود و در واقع حكمران ديگري به شمار مي آمد و در بعضي مواقع حتي مقدم بر سلطان بود. تركان خاتون كه لقب «خداوند جهان» را داشت، مانند خوارزمشاه طغراي جداگانه اي داشت كه توقيع آن «عصمت الدنيا و الدين الغ تركان ملكة نساءالعالمين» و علامت وي «اعتصمت بالله» بود. .۲ «تاريخ مغول» اقبال آشتياني، ص.۲۳ برگرفته از اگرهاي تاريخ ايران نوشته دكتر مهرداد جوانبخت
| |
|
|
|
«د» مثل دلقك
لوطي صالح*
كريم خان زند نيز در دربار خود دلقكي داشته است كه متأسفانه از او به جز يك داستان كوتاه و مختصر، اثر ديگري در تاريخ به جا نمانده است و گمان مي رود اين شخص همان لوطي صالح معروف باشد كه بنا به نوشته تاريخ عضدي بعدها گرفتار غضب آغا محمدخان قاجار شد و بعد از عمري هزالي و مسخرگي، با دماغ بريده جلاي وطن كرد. آقاي خسرو معتضد در سلسله داستان هايي كه درباره سياست ـ زن ـ حرمسرا در مجله تهران مصور نوشته است اشاره يي به اسم لوطي صالح، دلقك دربار زنديه مي كند: «سپس آفتابه و لگن آوردند و مجدداً شاه و ميهمانان او دست و دهان خود را شستند و به فرمان فتحعلي شاه، چندتن از نوازندگان نابينا كه از دوران كريم خان زند در شيراز در ملك گروه لوطي صالح دلقك و مقلد و مسخره دربار زنديه اجازه ورود به حرم خانه داشتند و حال در حرم خانه همايوني بودند داخل شدند و در گوشه يي نشستند و چنگ و رباب و كمانچه و سنتور را به صدا درآوردند و خوشي و لذت شاه و ميهمانان او را تكميل كردند.» لوطي صالح از درباريان متنفذ و يكي از نزديكان آغامحمدخان قاجار بود. شاهزاده احمدميرزا عضدالدوله پسر فتحعلي شاه و پدرعين الدوله در كتاب خود به نام تاريخ عضدي درباره سرنوشت لوطي صالح مي نويسد: «روزي لوطي صالح در منزل برادر آغامحمدخان مهمان بود. او در اين مهماني تقليد آغامحمدخان را درآورد. فرداي آن روز خبرچينان آن ماجرا را به گوش آغامحمدخان رساندند. آغامحمدخان برادر خود و لوطي صالح را احضار كرد وقتي برادرشاه به حضور آغامحمدخان رسيد، شاه بي درنگ فرمان به اعدام او داد و او را باطنابي به چلچراغ سالن آويختند و به داركشيدند. شاه پس از آن روبه سوي لوطي صالح كرد و گفت: شنيده ام كه دوازده هزارتومان ثروت داري. يا آن را تقديم كن يا اين كه تو را خواهم كشت. لوطي صالح گفت: من بيش از هشت هزار تومان ندارم. راست مي گويم و تقديم هم مي كنم اما خداوند عالم در وجود تو گذشت خلق نفرموده، مي گيري و بازجان مرا تلف مي كني! آغامحمدخان پس از گرفتن هشت هزارتومان از او، روز ديگر او را خواست و گفت: «مي بايد در حق تو رفتاري شود كه ديگر روي رفتن مجالس را نداشته باشي».دستور داد تا بيني و گوش هاي لوطي صالح را بريدند و آنگاه او را به عتبات تبعيد كردند. * لوطي صالح در جنوب بازاربين الحرمين و كوچه هفت تن زندگي مي كرد به همين مناسبت آن محل را «گذر لوطي صالح» مي نامند. اين گذر در زمان آغامحمدخان قاجار ساخته شد و از قديمي ترين محله هاي تهران است. محله لوطي صالح امروز ويرانه يي بيش نيست. اين محله روزگاري منطقه اشراف نشين بود و اكثر سفارتخانه هاي خارجي و منزل درباريان در اين محله مستقر بود. يكي از حادثه هاي تاريخي و بزرگ كه در اين محله به وقوع پيوست قتل «گريبايدوف» سفير روس است كه از حادثه هاي مهم دوران قاجار است.
ولوله اي به نام نسيم شمال

|
نخستين شماره نسيم شمال به تاريخ دوم شعبان ۱۳۲۵هـ.ق دررشت بيرون آمد و تا انحلال مشروطه دايربود. نسيم شمال روزنامه اي بود به قطع سه ورقي در چهارصفحه كه تنها خود سيداشرف الدين مي نوشت و از آثار ديگران خالي بود. اين روزنامه بيشتر به شعربود، اشعاري ساده و روان و شيرين و دلچسب در حوادث و وقايع روز كه هيچكس به از آن نمي توانست گفت. اين روزنامه تنها در تهران به فروش مي رفت و به شهرستانها نمي رسيد. نام اين روزنامه به اندازه اي برسرزبانها بود كه سيداشرف الدين (گيلاني) مديرآن را مردم به نام نسيم شمال مي شناختند. هفته اي نشد كه اين روزنامه ولوله اي در تهران نيندازد.
| |
|
|
|
شاه و نوكرهاي قديمي
شاه سابق،داراي چندنفر مستخدم محرم قديمي بود به نام حسين سياه، سيدمحمود، يدالله خان، قوچعلي و غيره. قديمي ترين نوكرهاي نزديك رضاشاه، حسين سياه مي باشد كه از دوران اوليه تا اواخر سلطنت در خدمت او گذرانيده و اين اواخر مانند يدالله خان وبرخي ديگر، چون داراي مكنت و سرمايه شده و رضاشاه نيز رفته رفته با پيش خدمتهاي تازه مأنوس گرديده بود، كمتر در سركار حاضرمي شد.روزي شاه احوال حسين را مي پرسد و دستورمي دهد كه به او بگوييد، من احتياجي به وجود تو ندارم، ولي گاهي خودت را نشان بده كه ازحالت بي خبرنباشم! امر ملوكانه فوراً به حسين ابلاغ مي شود، و روزبعد در حياط قصر شهري، با تعظيم بلندبالايي حضور خود را به استحضار پهلوي مي رساند. شاه پس از استفسار از حال او، احوال زنش را نيز با لحن شوخي پرسيد، زيرا رضاشاه شخصاً وسايل ازدواج آنها را از لحاظ مادي تهيه كرده بود. بالاخره ضمن مذاكره از حسين سياه مي پرسد: سياه سوخته، حالا خانه ات كجاست؟ او جواب مي دهد: قربان! خيابان كاخ! شاه سؤال كرد: منزلت چندمتر است؟ حسين سياه عرض كرد: قربان! چيزي نيست، پانصدمتراست! يك مرتبه شاه متغيرشده به حسين بانگ زد: پدرسوخته، پانصدمتر چيزي نيست؟! يادت رفته يك وقتي اربابت براي صدمترزمين لنگ مي انداخت؟ نقل از روزنامه آشفته مربوط به اواخر دهه۲۰
| |
|
|
|
حمل ونقل با درشكه در تهران
اولين خدمات شهري؛ ۳۰كالسكه غازاني براي جابه جايي مسافران
رشد تهران به صورت يك شهر صدهزارنفري در سال ۱۲۶۹هـ. (۱۸۹۰م.) ضرورت ايجاد شكلي از حمل ونقل عمومي را پيش كشيد. سرويس حمل ونقلي كه در گزينش زيرتوصيف شده اولين قدم را در اين زمينه نشان مي دهد كه به دنبال آن يك خط درشكه راني از شرق تا غرب در شهر راه افتاد. توصيه اي كه در فرانسه منتشر شده در بين تمام مقيمان اروپايي تهران پخش شد وضع اين سرويس را توصيف مي كرد. درشكه هاي يك اسبه در چهار نقطه مي ايستادند. ميدان توپخانه.، سبزميدان، اطراف سفارت انگليس و ميدان سرچشمه. اين درشكه ها براي مسافرت و يا براي ساعتي كرايه مي شدند. در زمستان نرخ آن به قرار زير بود: براي مسافرت ـ كه فراتر از محدوده شهر را دربرنمي گرفت ـ يك قران و ۵شاهي، براي يك ساعت ۲ قران و ۱۰شاهي در محدوده شهر و يا ۳ قران خارج از محدوده شهر، نرخ سفر به شميران ۴قران بود. درشكه هاي تك اسبه در محلات عمومي از بامگاه تا سه ساعت بعد از شامگاه مي ايستادند، آنهايي كه براي ساعات بعد از ساعات مقرر كالسكه لازم داشتند، مي توانستند از دواير شركت در خيابان اميريه كالسكه مخصوص كرايه كنند... ... بد نيست كه بدانيم براي ايجاد شركت درشكه راني و اتوبوسراني، دولت وقت ايران، امتياز آن را به ميرزا جوادخان يكي از كارمندان عاليرتبه وزارت امورخارجه واگذار مي كند، بطوري كه حق انتقال آن را به ديگري ندارد، اما به وي اختيار مي دهد كه شركتي جهت بهره برداري از آن راه بيندازد. بالاخره او پس از چندين گردهمايي، شركتي را ايجاد كرد كه خود رياست آن را به عهده گرفت و اعضاي آن را به ترتيب زير برگزيد:دنيس مدير راه آهن (شاه عبدالعظيم)؛ لماي سردسته موزيسين هاي شاه؛ مرينس كه داراي يك امتياز كبريت سازي است؛ معين الملك پسر وزير امورخارجه؛ جعفر قلي خان؛ اردل باشي؛ و مصباح الملك از وزارت امورخارجه. ميرزا جوادخان به محض اينكه سرمايه موردنياز آماده شد نامه اي به برادرش در غازان نوشت و از او خواست كه حدود سي دستگاه كالسكه فراهم كند كه در شهريور همان سال به تهران آوردند. اين سرويس با نمايش تمام كالسكه ها همراه با اسب و يراق افتتاح شد. ۲۳ تاي اين كالسكه ها در محلات شهر راه افتادند و ۷ تاي ديگر به عنوان كالسكه هاي اضطراري براي تقاضاهاي بزرگ به كار گرفته شد.
| |
|
|
|
مكتوب يكي از مخدرات
روزنامه صوراسرافيل ـ شماره۱۱

|
آي كبلادخو خدا بچه اي همه مسلمانان را ازچشم بد محافظت كند. خدا اين يكدانه مرا هم به من زياد نبيند. آي كبلاي بعد از بيست تا بچه كه گور كرده اول و آخر همين يكي را دارم آن را هم باباقوري شده ها چشم حسودشان برنمي دارد ببينند. ديروز بچم صاف و سلامت توي كوچه ورجه و ورجه مي كرد پشت كالسكه سوار مي شد براي فرنگي ها شعر غزل مي خواند. يكي از قوم و خويشهاي باباش كه الهي چشمهاي حسودش درآد ديشب خانه ما ميهمان بود صبح يكي بدو چشمهاي بچم روي هم افتاد. يك چيزي هم پاي چشمش درآمد خالش مي گويد چه مي دونم بي ادبيست... سلام در آورده هي به من سرزنش مي كنند كه چرا سر و پاي برهنه توي اين آفتابهاي گرم بچه را ول مي كني توي خيابانها. آخر چكنم الهي هيچ سفره يي يك نانه نباشد چكارش كنم. يكي يكدانه اسمش با خودش است كه خل و ديوانه است در هر صورت الآن چهارروز آزگار است كه نه شب دارد نه روز همه همبازيهاش صبح و شام سنگ به درشكه ها مي پرانند . تيغ بي ادبي مي شود گلاب بروتان زير دم خرها مي گذارند. سنك روي خط واگون مي چينند خاك بسر راهگذر مي پاچند. حسن من توي خانه وردلم افتاده. هر چه دوا ودرمان از دستم آمده كردم. روزبه روز بدتر مي شود كه بهتر نمي شود. مي گويند ببر پيش اين دكترمكترها من ميگم مرده شور خودشان را ببرد با دواهاشان اين گرت مرتها چه ميدانم چه خاك و خلي است كه ببچم بدهم. من اين چيزها را بلد نيستم من بچم را از تو مي خواهم. امروز اينجا فردا قيامت. خدا كور و كچل هاي تو را هم از چشم بد محافظت كند. خدا يكيت را هزارتا كند. الهي اين سر پيري داغشان را نبيني. دعا دوا هر چه ميداني. بايد بچم را دو روزه چاق كني. اگرچه دست و بالها تنگ است اما كله قند تو را كور مي شوم روي چشمم مي گذارم مي آرم. خدا شما پيرمردها را از ما نگيرد. كميته اسيرالجوال
| |
|
|
|
لحاف روبكش!
ابوبكر ربابي خرمغز چنگي را به خانه برد. زمستان سخت بود. شب بخفتند خرمغز را از سرما خواب نمي گرفت. گفت: خواجه ابوبكر، چيزي بر من انداز. بوريا پاره اي در خانه داشتند برو پوشانيد. زماني ديگر بگذشت گفت: چيزي بر من انداز، نردباني در خانه بود آن نيز بر بالاي او نهاد. زماني ديگر گفت: چيزي بر من پوشان. مگر همسايگان در خانه او رخت شسته بودند، طشتي پرآب آنجا نهاده بود ابوبكر آن نيز بر بالاي او نهاد. خرمغزي بجنبيد پاره اي آب از سرطشت بجست و به سوراخ هاي بوريا فرورفت و بدورسيد. بانگ زد كه خواجه ابوبكر، لطف كن لحاف بالايين از من بردار كه هزار دانه عرق كردم.
ـ دلگشا، ۱۴۳ ـ مندودبن عبدالله معروف به ابوبكر ربابي، گفته اند دلقك و شوخ طبع توانايي در روزگار سلطان محمود غزنوي (وفات ۴۲۱ هـ .ق) بوده است.
| |
|
|
|
تراشيدن ريش
بقال سركوچه ي منزل فاضل توني، به ايشان رسيده و گفت: به من گفته اند اگر كسي ريشش را بتراشد از پل صراط رد نمي شود و به جهنم خواهدرفت. تكليف من چيست؟ فاضل به او گفت: تو جنس خود كم نفروش و تقلب نكن، به ناموس و امانت مردم خيانت منما، اگر روزي براي تراشيدن ريش، ريشت را گرفتند من جواب مي دهم.
| |
|
|
|
گذشت عمر
شاه شجاع در نامه يي به سلطان احمد ايلكاني نوشت: به حالتي كه آدمي را از آن چاره نيست رسيده ايم و بي حسرت مي رويم. بيهقي گويد: روز مي سوزانيم و روزگار مي گذرانيم.
| |
|
اشتباه بصري
روزي جناب ميرعلي شاه مولانا بنايي را طلبيدند، چون از دور پيداشد، ميربه نوعي نگاه كردن گرفت كه گويا او را نمي شناخته باشد، چون نزديك رسيد مير گفت: بنايي تو بودي چون از دور پيداشدي، من خيال كردم كه حماري است مي آيد. بنايي گفت: من هم كه از دور شما را مي ديدم، خيال مي كردم كه آدمي آنجا نشسته…
" روزنامه ایران-قدیما-
شماره ۱۹۳۴ - سال هفتم - جمعه ۲۰ مهر ۱۳۸۰ " |
| | |
| |
|
|
|