نويسنده : رضا بهارلويي

سقوط امپراتوري معظم هخامنشي چون زلزله‌اي ژئوپوليتيک تمام منطقه خاور نزديک را دچار التهاب و تلاطم کرد. جهان باستان و بخصوص منطقه خاورنزديک پس از وقوع اين حادثه در شوکي نظامي سياسي و اجتماعي فرو افتاد و همچنين نظم، آرامش و انضباط سياسي و فرهنگي و اجتماعي که شاهان بزرگ به مدت دويست سال حافظان آن بودنددستخوش جنگ و ناامني گشت،در چارچوب تاريخ خاورنزديک باستان مرحله هخامنشي ويژگي و اهميت کاملاً قابل توجهي دارد زيرا سرزمين‌هايي که تا آن زمان در ميان قلمروهاي پادشاهي رقيب و متخاصم تقسيم شده بودند براي نخستين بار در صورت‌بندي دولتي واحد که از سند تا درياي اژه گسترده بود، گردآمدند و برخلاف آنچه تاکنون گروهي از مورخين و سرشناسان گفته‌اند اين ادغام تنها ادغامي ظاهري و اصلي نبود بلکه يک پيکره سياسي واحد با بوروکراسي کارآمد بود آنچنان که خيلي از دولت شهرها يا قلمروهاي شاهي پس از ادغام در امپراتوري هخامنشي برخلاف امپراتوري آشوري ديگر نتوانستند به عنوان قدرتي سياسي، فرهنگي يا اقتصادي در تاريخ جهان باستان نقش آفريني کنند. در امپراتوري پارسي ميراث‌هاي قديم چه بابلي و مصري و چه ماد ناديده گرفته نشدند بلکه همانطور که تحليل هنر درباري هخامنشي به خصوص نشان دهنده آن است با نيروي پويا و سازنده دولت جديد تلفيق شدند، اين هنر فقط حاصل کنار هم قراردادن عناصر از پيش موجود در خاورنزديک نبود بلکه ترکيب جديدي بود که در بطن آن تنوع سبکها وتصاوير نه تنها به وحدت کل، آسيبي وارد نمي‌آورد. بلکه آن را به لحاظ ستايش يکپارچه قدرت نامحدود شاه بزرگ تقويت مي‌کرد. به همين ترتيب در ايدئولوژي سلطنتي بسياري از عناصري قابل تشخيص است که همانند آن‌نظير شاه‌باغبان، شاه‌جنگجو را در پادشاهي‌هاي آشوري- بابلي يا عيلامي مي‌توان يافت. اما بايد توجه داشت که اين عناصر را در ايدئولوژي جديدي وارد کرده بودند که عناصر ايراني-پارسي در بطن آن نقش محرک را ايفا مي‌کردند و نقش اساسي خداي بزرگ اهورامزدا و سپس آناهيتا و ميترا در اين ايدئولوژي تاکيدي بر اين سخن است در اين باب مي‌توان به تشکيلات خراج‌گزارانه داريوش تسري داد. نظام خراج‌گزاري که داريوش کبير بنيان گذاشت برآمده از تجربيات دولت پيشين درآن منطقه بود اما به سبب توان سازمان‌دهندگي‎اي که در خود داشت و توان و سازمان‌دهندگي که پديد آورد از وام‌گيري روش‌هاي مالي بسيار فراتر مي‌رفت. اساساً نظريه اي که بناي دولت معظم هخامنشي را با وام‌گيري‌هاي انجام شده به پادشاهي‌هاي پيشين خود فرو مي‎کاهد، در اشتباهي تاريخي و نظري استوار است.

در اين جا مي‌توان اين قول پي ير بريان هخامنشي شناس بزرگ فرانسوي را نقل کرد و با آن هم نوا گشت که ما نمي‌توانيم به لحاظ تاريخي ساختار را از کل نظام بازنمائي‌هاي ايدئولوژيک تفکيک نمائيم. در واقع هيچ نظامي حاصل جمع ساختارهاي خود شمرده نمي‌شود. پادشاهي جديد در واقع، باخته اي نو است که با جذب يافته‌هاي پراکنده و متعارض که در بطن پويش يافته‌اي جديد همکاري مي‌کردند رشد مي‌يافت. شاهنشاهي هخامنشي بخصوص در عصر داريوش بزرگ به ايجاد نمونه جديدي از شکل حکومت مرکزي جهاني پرداخت. در اين شکل نوين که براساس خدمتاعطيه شکل گرفت، قوم طبقه نوين مسلطي سازماندهي گشت که تا بقاي امپراتوري معظم هخامنشي و حتي در عصر اسکندر نيز ادامه يافت. قوم طبقه مسلط به معناي واقعي کلمه طبقه‎اي جهاني با معيارهاي بين‌المللي بود. شاهان بزرگ برگزيدگان محلي رانيز خارج از پويش قدرت قرار ندادند.

اين برگزيدگان مناصب مناسبي به دست آوردند که گاه در سطوح بالاي سلسله مراتب شاهانه قرار داشت. به موازات تمام اينها قدرت مرکزي وجود صورتشکيلاتي محلي را اعم از قدرتهاي دودماني کيشها و پرستشگاه‌ها به رسميت مي‎شناخت. در اينجا بايد بگوئيم که مشخصه امپراتوري وحدت و تنوع است. تنوع به ويژه از خلال ترجمان‌هاي فرهنگي اش که از طريق نکته زبانهاو کشيها به خوبي آشکار مي‎شود قابل تشخيص است. به همين دليل ما در کل از نظر تحليل صورت بندي شاهنشاهانه هخامنشي که نيروي يگانه‌ساز و گرايش‌هاي مرکز گريز آن نوبه به نوبه خاطرنشان شده است با مشکل مواجه هستيم طي تاريخ طولاني هخامنشي ما پيوسته بارويکرد جذب فرهنگي توسط جوامع کوچ کرده پارسي در ايالت‌هاي ديگر روبرو مي‎شويم. ما در طول تاريخ هخامنشي با بزرگ‌زادگان دو نژادي در راس امور هخامنشي مواجه هستيم چنين تحولي برعکس نگاه اول وحدت امپراتوري را به خطر نينداخته است برعکس اين تحول به پديد آمدن طبقه مسلط شاهنشاهانه اي متمايل بود که گرچه به جز پارسي آن فرد کاسته نمي‌شود ولي رهبران آن با هر ريشه قومي‌خود را پارسي به مفهوم سياسي واژه احساس مي‎کردند و اين مسئله در تمام طول دوران حکومت امپراتوري هخامنشي حاکم بود و براين اساس تضادهاي داخل شاهنشاهي رفع گرديد تا گسست سياسي اجتماعي و فرهنگي حادث نگردد. بر اين اساس و همچنين استناد به شرايط اقتصادي و سياسي ثابت گشته است که نظريه انحطاط هخامنشي در طول قرن چهارم و سال‌هاي پاياني امپراتوري خالي از صدق است دولت مقدوني در عصر حکومت فيليپ (پدراسکندر مقدوني) در منطقه بالکان به وام گیري طرح‌هاي اقتصادي هخامنشي پرداخت هرچند که اين برداشت‌ها پراکنده و کوچک بودند اما اساسي و قابل اعتماد نيز بودند براساس چنين ساختاربندي، اين پويش کلي مستلزم فتح قلمروهاي هخامنشي و نابودي جذب تشکيلات شاهنشاهانه شاهان بزرگ بود. مقاصد شاه مقدوني که تحقق آنها با شروع نخستين حملات به قلمروهاي سلطنتي در سال337-336 آغاز گشت، هرچه بوده باشد اسکندر هدفي را که وسعتي بي مانند داشت و به تصاحب کامل شکل‌هاي سازمان هماهنگ ارضي و ايدئولوژيکي شاهنشاهي داريوش سوم و برهمکاري طبقات مسلم پيشين استوار بود تا به پايان دنبال کرد. ليکن اسکندر با مطرح نمودن خود در مقام وارث داريوش سبب ايجاد تضادهاي غيرقابل حل در طول زمان شد. امپراتوري معظم پارس در شرايط بين‌المللي دو قرن از 500تا 300 پيش از ميلاد حافظ نظم صلح و رونق اقتصادي در منطقه خاورنزديک باستان بود. هرچند اين صلح و صفا به بهاي گزاف حاصل آمد.

تقريبا قريب به سه سده خاورنزديک شاهد کشمکش‌ها و تعرض‌هاي خونين فيمابين دولتهاي پادشاهي و اقدام کوچ کننده بوده است.وراي درگيري فيمابين دولت‌هاي قدرتمند منطقه، در مراحل اول کشمکش‌ها في‌المثل درگيري‌هاي عيلامي، بابلي، آشوري، مصري هراز چندگاهي با ورود اقوام مهاجم براي سکني گزيدن در بين‌النهرين و منطقه‌هاي شمالي آن توازن ژئوپليتيکي منطقه برهم خورد و اين تغيير موازنه متعاقباً به درگيري‌هاي خوني برسر بقا و حفظ موقعيت و يا گسترش ارضي و سکنا گزيني دامن زد. در چنين شرايطي ديدن خورشيد ثبات در افق زماني آن عصر غيرممکن مي‌نمود. اکثر تاريخ نگاران متفق القول معتقدند که تنها پيروزي‌هاي خونين امپراتوري آشوري و تحليل سازمان اجتماعي سياسي نظامي، اقتصادي عصر کهن؛ توسط تهاجمات و جنگهاي بيشمار امپراتوري آشورمنجر به رسيدن به نوعي ثبات و تخليه انرژي مضاف از نيروهاي حاضر در منطقه گشت.

امپراتوري آشور با استفاده از سيستم نظامي کارآمد، کاراترين ماشين جنگي عصر خويش و بوروکراسي عظيم، دست به محاصره قدرت‌هاي بالقوه و بالفعل منطقه زد. هرچند در اين راه با مشکلات و شورش‌هاي بي‌شماري از سوي اقوام مختلف مواجه گشت ولي کاميابي امپراتوري آشور در مديريت ساختار سياسي منطقه و جهان آنروز زمينه ساز بر آمدن دولت مقتدر هخامنشي گشت. هخامنشيان براين اساس به وام‌گيري‌هاي فراواني در نظام دولتي خويش از آشوريان اقدام کردند اما منطقه ضعف عمده آشوريان علاوه بر سختگيري، اعمال خشونت غيرقابل تحمل و شکست در ايجاد قوم طبقه مسلط بين‌المللي و پيدا نکردن من دوستان در بين اقوام مغلوب بوده است.

آشوريان در ايجاد يک انسجام بين المللي بدان شکل که ما در امپراتوري معظم هخامنشي شاهد آن بوديم، عاجز بودند و اين خود پاشنه آشيل آشوريان و نطفه سقوط آنها گشت. هرچند سقوط امپراتوري آشور توسط اتحاد بابلي مادي قدرت ميليتاريستي آشور را از گردن اقوام منطقه خاورنزديک گشود اما اين مسئله خود عامل ايجاد منازعات تازه در منطقه گشت. منازعاتي چون درگيري مادها با سارديس و گسترش جوئي‌هاي بخت النصر بابلي اين موتور محرکه نزاع و گسترش طلبي و جنگ تنها با ظهور دولت جهاني هخامنشي مرتفع گشت، هخامنشيان در شرايطي پا به عرصه سياسي جهان کلاسيک گذاشتند که اقوام و طبقات اجتماعي و سياسي و فرهنگي ديني از منازعات بي پايان و بي حاصل چندين سده گذشته که تنها به اتلاف منابع و عدم امنيت منجر گشته بود خسته بودند و آمادگي پذيرش قدرتي پرتوان براي اعاده نظم را داشتند. مثال فتح بابل توسط کورش کبير مصداق خوبي بر اين مدعاست. هخامنشيان با وامگيري نظام سياسي، بوروکراسي و همچنين نظامي آشوريان، ديگر قدرت‌هاي منطقه‌اي و جهاني پيش از خود به سازماندهي امور پرداختند. انسجام و کارائي نظام هخامنشي علاوه بر اقتباس‌ها و کارائي رهبران و نظام مديريتي به عناصر ديگري نيز وابسته بود مانند قدرت نگرش و ايدئولوژي حاکمان و شاهان هخامنشي چون داريوش کبير هرچند راقم اين سطور قصد ندارد که در اين نوشتار به تشريح ايده‌هاي سياسي نگرش هخامنشي ايراني بپردازد و اين مسئله را در مقاله‌اي جداگانه به تفصيل شرح خواهيم داد اما براي بازکردن و فهم بهتر مطلب همين بس که شاهان هخامنشي بخصوص داريوش کبير در تمام سنگ نوشته‌هاي خويش خود را حافظان عدالت ونظم احسن بر طبق اشه معرفي مي‌نمايند؛ تمام محور هنر و تبليغات امپراتوري هخامنشي در حول محور صلح پارسي paxpersiميچرخد که به مدد فضايل شاه بزرگ که توسط اهورامزدا انتخاب شده و با همکاري تمام اقوام شاهنشاهي حاصل مي‌شود.

اين فکر در غالب حافظان و نگهدارندگان تخت شاهي در تخت جمشيد و نقش رستم تصوير گشته است. هخامنشيان با اعتماد و اتکا به اصل قانون ازلي اشه خواهان اعاده نظم جاويد آن به زمين بودند همچنين برخي مفاهيم الهياتي زرتشتي چون درگيري خير و شر داراي باري سياسي در مفهوم خويش گشتند. همچنين است نظريه پيروزي نهايي اهورامزدا بر اهريمن و نابودي پليدي که مناظر با آن يک انديشه سياسي و ديني هخامنشي وجود داشت که به موجب آن پيروزي و غلبه سلسله هخامنشي که براثر کوشش‌هاي آن يک مملکت جهاني در آسيا پديد آمده بود. از آنجا که نماينده حکم راني خداي متعال بر روي زمين بود امري هميشگي فرض مي‌گشت. همين طور و براين اساس دفاع از شاهنشاهي ايران در مقابل دشمنان خارجي و داخلي از اهم وظايف شاه بود حفظ تماميت کشور به نام اهورامزدا دستاويز ديني معقولي براي درهم کوفتن شورش ايوني و لشگرکشيهاي داريوش کبير و خشايار شاه به يونان بود. اين لشگرکشي‌ها از جنبه نظري جنگ تهاجمي که هدفش فتح و غارت است نبود؛ بلکه اجراي اراده اهورامزدا در تبديل سرتاسر آسيا به يک مملکت واحد برخوردار از صلح و آرامش بود.شاهان ايراني چه بسيار از پيروزي‎هايشان در انجام اين وظيفه خطير يعني حفظ اعتبار جهاني کشور اهورا آفريده برخويش تن مي‎باليدند. بنابراين باتوجه به اين مسائل مي‌توان بر دلايل پايداري سياسي امپراتوري هخامنشي پي برد. همچنين اصلاحات ساختاري داريوش در تمام امپراتوري براين انسجام و هماهنگي افزود اما شايد بتوان ايجاد يک وحدت جهاني در طبقه حاکم و اشراف را عامل اصلي بقاي اين دولت شمرد ادغام و حل کردن از طريق مسالمت آميز روش امپراتوري پارسي بود. صلح با شيوه اي برخلاف شيوه آشوري آن هخامنشيان همينطور با سرکردن کردن راه اقوام مهاجم و کوچ گران بياباني آنتروپي برهم زننده تعادل جهاني را به خارج از حوزه‌هاي امپراتوري گسترش دادند و عمليات‌هاي پيوسته کوروش و داريوش برضد سکاها و ديگر اقوام نيز در همين راستا قابل توجيه است.

براين اساس نظام جهاني هخامنشيان سيستمي جهاني براي اداره تنظيم ساختار بين‌المللي بود آنچنان که با کارائي به مدت دو سده اقوام و فرهنگ‌هاي گوناگون را در بستري مشترک در غالب نظام فدرال و خشرو پاتن و طبقه حاکم جهاني و ارتشي بين‌المللي حفظ نمود. اما با سقوط امپراتوري پارس به دست اسکندر نظام با ثبات جهاني دوباره جاي خويش را به درگيري و آشوب و قدرت طلبي منطقه اي سپرده نخست به دليل مخالفت بخشي از اصيل‌زادگان مقدوني که حاضر نبودند به همکاري با ايرانيان براساس مساوات کامل تن در دهند. اسکندر به رغم تلاش مضاعف خويش در اين راه بخصوص از طريق رسم ازدواجهاي ايراني مقدوني هرگز با راستي موافق نشد طبقه مسلط جديدي با همگوني و استحکام مشابه قدم طبقه رهبر در شاهنشاهي هخامنشي بيافريند. درباره گرويدن برگزيدگان محلي به اسکندر نيز بايد گفت که به هيج وجه از پيمان شکني در قبال قدرت هخامنشيان ناشي نشده بود و نتيجه شکست نظامي شاه بزرگ بود. البته پذيرش عميق هنجارها و رسوم محلي توسط فرمانروايان جديد نيز بي تاثير نبود هرچند که در غيبت دراز مدت اسکندر در هنگام عمليات در هند توسط خشروپاتن‌هاي منتخب اين هنجارها ناديده گرفته شد و به اختلافات دامن زدند و اين نتيجه پايان يافتن حتمي نظري و عملي شاه بزرگ و وحدت سياسي حول محور مفهوم آن بود. براين اساس در هنگامه مرگ اسکندر گسل‌ها و اختلافات حل ناشده باقي مانده بود. به اين مشکلات ناتواني حل ناشدني مقدوني مسئله جانشيني نيز اضافه مي‌شد و اين ناتواني مبين ضعف ساختاري مهمي نسبت به قابليتهاي چشمگير هخامنشيان براي تداوم يافتن حتي در شديدترين دوره‌هاي بحران دودماني بود و اين پايان وحدت شاهنشاهي بود. جانشنيان اسکندر به بهانه دفاع ازامتيازات فرمانروايانه دو جانشين نظري و روزبه روز شاهنشاهي را تهديد کردند.

ظرف چند سال باز موقعيت ژئوپوليتيکي ايجاد شد که حتي اگر تحولات تاريخي ايجاد شده در اين فاصله را در نظر بگيريم باز ما را به ياد موقعيت حاکم در خاورنزديک پيش از شروع فتوحات کوروش مي‌افکند تجزيه و ايجاد چندين قلمرو رقيب شايد دراين بخش پاياني بهترين گفتار را بتوان از نوشتار پير بريان بيان کرد: اقدام مقدونيان که در کوتاه مدت ادامه دهنده تاريخ شاهنشاهي هخامنشي بودند گور وحدت سياسي‌اي را که شاهان بزرگ طي دو قرن و نيم آن را استوار و از آن محافظت کرده بودند حفر کرد. اسکندر از ديدگاه ژئوپليتيک شاهنشاهانه خاورنزديک به راستي آخرين شاه بزرگ هخامنشي به شمار مي‌آيد.

منابع:

1.پي ير بريان، امپراتوري هخامنشي مترجم ناهيد فروغان چاپ دوم1385 انتشارات فرزان روز

2.پي ير بريان، وحدت سياسي و تعامل فرهنگي در شاهنشاهي هخامنشي مترجم ناهيد فروغان انتشارات اختران

3.محمد دانماندايف، تاريخ سياسي هخامنشي مترجم فريد جواهرکلام چاپ اول1389 فرزان روز

4.تاريخ جهان باستان (کمبريج) امپراتوري آشور ترجمه تيمور قادري چاپ اول 1390 انتشارات مهتاب

" خبر فارسی "