نوشته: گنادي زوگانف (صدرهيأت رئيسه حزب كمونيست روسيه)

085308.jpg

۱ـ دو موضع متفاوت
با آغاز هزاره جديد، نژاد بشري به سطح كيفي نويني دست مي يابد كه به نحو قابل ملاحظه اي چهره جهان مدرن و همه پيوندها و ارتباط هاي بين المللي آن را تغيير مي دهد و اين همان چيزي است كه اين روزها ورد زبان سياستمداران، اقتصاددانان ، فيلسوفان وجامعه شناسان داراي عقايد و گرايشهاي علمي كاملاً متفاوت است . دراينكه نوع بشر به سرعت مسير يكپارچگي را طي مي كند و با اقتصاد، سياست و فرهنگي جهاني فراتر از مرز كشورها مواجه است، همه هم نظرند.
اصطلاح « جهاني شدن» به واسطه خنثي بودنش از نظر سياسي واقتصادي و ظرفيتش براي پذيرش برداشتهاي مخالف و يا كاملاً متضاد، كاربرد گسترده اي يافته واين برداشتها همچنان درحال افزايش است. اگرچه ديدگاه مشتركي در رابطه با مفهوم جهاني شدن، ونيروهاي پيش برنده و پيامدهاي آن درجهان وجود ندارد، اما بحث پيرامون آن بيشتر و بيشتر اوج مي گيرد ـ بحثي كه به هيچ روي نمي توان آن را در سطح تئوريك خلاصه نمود، زيرا به سرنوشت همه ساكنان كره زمين مربوط است.
طرفداران جهاني شدن از پيدايش جامعه «مصرفي » ، «فراصنعتي » ، «اطلاعاتي » و … سخن مي گويند. آنها از پيدايش «نظم نوين جهاني » استقبال مي كنند، زيرا براين باورند كه جهاني شدن براي بشريت خوشبختي ، افزايش سطح وكيفيت زندگي ، فرصت هاي بيشتر كار، دسترسي گسترده وآزادانه به اطلاعات و بهبود درك متقابل بين فرهنگها وتمدن هاي مختلف به ارمغان مي آورد و آن را به معني حذف مانع هاي دولتي ، نژادي و فرهنگي براي گسترش جابه جايي كالا ، مردم ، سرمايه و ايده ها ودرنهايت راهي براي برطرف كردن تناقضات اجتماعي و رسيدن به صلح وامنيت جهاني مي شناسند. بطورخلاصه اينكه جهان خانه مشترك همه ماست. پس به كمونيزمي جهاني نياز است كه براساس اصولي متفاوت ـ يعني بازار ـ بنا شود.
مخالفان نظم نوين جهاني اما آن را «توطئه اي جهاني » براي حاكم كردن قانون جنگل مي شناسند كه درآن جايي براي فرهنگها، ارزشها، و آرمانهاي معنوي نژادهاي انساني وجود ندارد. مخالفان جهاني شدن هرروز بيشتر وبيشتر مي شوند وهرچه بلندتر صداي خود را به گوش جهانيان مي رسانند. تقريباً همه جلسه ها ونشست هاي ارگان هاي حاكم براين نظم نوين، يعني بانك جهاني ، صندوق بين المللي پول و سازمان تجارت جهاني با تظاهرات عظيم مخالفان جهاني شدن مواجه است . سياتل، سئول ، پراگ، داووس و… نمونه اي از اين رويدادهاست. تظاهركنندگان براين تأكيد دارند كه حاكميت بورس بازان اقتصاد جهاني را بي ثبات تر و غيرعادلانه تر نموده ، به گسترش شكاف طبقاتي و اجتماعي دامن زده و فاصله كشورهاي استثمارگر سرمايه داري با كشورهاي تحت ستمي كه وظيفه تأمين مواد اوليه ونيروي كار را به عهده دارند به شدت افزايش داده است بطوري كه رئيس جمهور برزيل «فرناندو كاردوسو» خط مشي قدرتهاي سرمايه داري پيشرو را «نژادپرستي جديد» ناميده و فيدل كاسترو ـ يكي از سرسخت ترين منتقدان روند كنوني جهاني شدن كه بطور خستگي ناپذير ماهيت ضدمردمي آن را افشا نموده ـ براين امر تأكيد داشته كه فرايند كنوني جهاني شدن در خدمت تأمين منافع گروه كوچكي از شركتهاي فراملي ودولتهاي امپرياليستي است.
مخالفان جهاني شدن از تأثير فزاينده شركتهاي فرامليتي برامور، وتحميل خواسته هايشان به دولتها و مردم به شدت عصباني اند. آ نها معماران نظم نوين جهاني را به مداخله بي شرمانه در كشورهاي مستقل بويژه مداخله نظامي متهم مي كنند. قدرتهاي جهان حق تجاوز مستقيم به كشورهاي نافرمان و دخالت در برخوردهاي داخلي جوامع مختلف در سراسر جهان را حق مسلم خود مي دانند، و جنگهاي منطقه اي مختلفي را در سطح جهان به راه انداخته اند كه ميليون ها مردم در آن به هلاكت رسيده اند.
از طرف ديگر، وضعيت زيست محيطي كره زمين كه قرباني سوداگري هاي سرمايه داري است به سطحي بسيار نگران كننده رسيده است . ابر مصرف گرايي خودخواهانه غرب منابع بازگشت ناپذير هرچه بيشتري را نابود و محيط زيست را با تغييراتي جبران ناپذير مصادف ساخته وپيامدهاي بس خطرناكي را براي ادامه زندگي بشر به وجود آورده است.
وضعيت زندگي معنوي انسانها نيز موردهجوم رسانه هاي فراگير وانحصاري سرمايه داري جهاني قرار گرفته و به وسيله سطح نازلي از خشونت و سكس عوامانه به انحراف كشيده مي شود و در پوشش «گردش آزادانه اطلاعات و نظرات» مشي امپرياليستي فرهنگي واطلاعاتي اعمال مي گردد و با به بازي گرفتن احساس و شعور مردم و نيز خواسته ها و منافع آنها و اعمال يكسان سازي معنوي جهاني ـ آن هم در پايين ترين وبدوي ترين سطح ـ بشريت به توده اي بي روح و تابع معماران نظم نوين جهاني تبديل مي شود. بدين ترتيب «جهاني شدن» مجموعه اي از تضادهايي است كه هردم انبوه تر ومتراكم تر مي شوند.
انسان از نظر علمي و فني هرروز قدرتمند و قدرتمندتر مي شود، اماهمزمان آشكار مي گردد كه تحول نيروهاي توليد به تنهايي نمي تواند مشكل ها و تناقض هاي دنياي جديد را حل كند. همانطور كه كنگره هفتم حزب كمونيست فدراسيون روسيه اشاره داشت: «دستاوردهاي فن آورانه وكامپيوتريزه كردن جهان و يا به عبارتي استيلا برزمين و زمان ، جهان عادلانه تر وايمن تري به وجود نياورده است . اگر از چشم انداز گسترش فعاليتهاي بشري در طي تاريخ به مسأله نگاه كنيم، فرايند جهاني شدن پديده اي تازه در زندگي اجتماعي انسان به شمار نمي آيد، بلكه فرايندي است به قدمت خود تاريخ. آيا پراكنده شدن اقوام اوليه در سطح زمين اولين قدمها به شمار نمي رود؟ آيا پيشرفت تمدن بشري يعني به كارگيري آتش، اهلي كردن حيوانات، كشاورزي ، آبياري ، ذوب فلز، اختراع چرخ و كشتي و انقلاب صنعتي در قرن هاي هجده و نوزده را نمي توان قدم هاي بزرگتر بعدي در راه استيلا برنيروهاي طبيعت و گسترش دامنه فعاليت هاي انسان دانست؟ آيا عصر كشفيات بزرگ جغرافيايي نقش كمتري در جهاني شدن نسبت به سيستم هاي ارتباطي ماهواره اي در عصر جديد دارد؟ پس شايد بهتر باشد از «مرحله جديد جهاني شدن» سخن بگوييم. مرحله اي كه طبعاً نمي تواند بي ارتباط با مراحل قبلي باشد.فرايند جهاني شدن يا به عبارتي يكپارچگي اقتصادي ، سياسي و فرهنگي بشريت از صدها و بلكه هزاران سال پيش آغاز شده و البته در جاده اي صاف و بدون تناقض پيش نرفته ، بلكه با پيچيدگي هاي اجتماعي وتناقضات اقتصادي بسياري روبرو بوده است . جهاني شدن در قرن بيستم با بزرگترين ناهمواريها و سطح بسيار بالايي از منازعات وتناقضات داراي ويژگيهاي جديد روبروست كه مهر خود را برتضادهاي جديد وپس زمينه عمومي تحولات مي كوبد.
اين ويژگيهاي جديد چيست؟
از نظر فن آوري مرحله نوين جهاني شدن به نقطه اي رسيده كه در عمل جايي براي توسعه فعاليتهاي اقتصادي بر روي كره زمين باقي نمانده است. درحالي كه اقيانوسها و فضايي كه زمين را احاطه كرده با شتاب درحال تغيير وتحول است. «طبيعت دوم» يا آنچه به وسيله انسان از محصول ، انرژي، حمل ونقل، ارتباطات ، خانه سازي و ديگر زيرساختها به وجود آمده جريان انرژي اي را به وجود آورده كه قابل مقايسه با انرژي طبيعي برروي كره زمين است.از نظر اقتصادي تقسيم نيروي كار دائماً افزايش مي يابد و لزوم همكاري بين نيروها و هماهنگي هاي بين مشاغل مختلف افزايش مي يابد. فن آوري ارتباطات از محدوده طبيعي زنجيره توليد خارج شده و شكلي جهاني به خود مي گيرد و همزمان با آن فرايند تمركز و بين المللي شدن مالكيت برابزار توليد در راه است . بدين ترتيب نظامها ومؤسسات توليدي فراملي قدرتمندي با نهادهاي سازماندهنده، قانونگذار، وكنترل كننده فوق طبيعي در حال ظهوراند. اقتصادي جهاني در حال پيدايش است كه مانند يك موجود زنده همه اجزاي آن ارتباط متقابل دارند.
همين فرايند در فضاي سياسي هم جريان دارد. يكپارچكي اقتصادي حكم مي كند كه ارتباط هرچه نزديكتري بين كشورها وجود داشته باشد و مانع هاي مختلف برسر حركت كالا، سرمايه ونيروي كار برداشته شود. جهان از مرحله اي كه در آن ارتباط هاي بين المللي به وسيله موافقت نامه هاي دويا چندجانبه تنظيم مي شد ، عبور مي كند و وارد مرحله اي مي گردد كه در آن نهادهاي سياسي بين المللي داراي درجه بالاتري از انسجام، هدايت امور را به دست مي گيرند. براي نمونه ادغام كشورهاي اروپايي در اتحاديه اروپا با نهادهاي سياسي فراملي اش را مي توان نام برد.
درنهايت اينكه ، ما شاهد تعامل پربار و گسترش يابنده فرهنگهاي مختلف در سطح جهان هستيم . فضاي واحد فرهنگي جهان در حال شكل گيري است . پس دوره اخير بيش از هرچيز نشان دهنده آن است كه «گسترش» به پايان مرز منطقي خود رسيده و ما داريم وارد دوره توسعه «در عمق» مي شويم و جهاني شدن هرچه متمركزترمي شود.
يكي از آثار بارز اين وضعيت افزايش مسائل پيچيده و پردامنه جهاني است ـ مسائلي كه نمي تواند به وسيله يك يك دولتها و مؤسسات منطقه اي حل شود و براي حل آنها مشاركت همه انسانها لازم مي گردد. حفظ محيط زيست، تغذيه جمعيت در حال افزايش ، يافتن منابع تازه اي از انرژي، حفظ صلح ، و نجات بشريت از فاجعه هسته اي از جمله اين مسائل است.
ما در دوره اي زندگي مي كنيم كه فرايندهاي يكپارچه شدن جهان به طرز بارزي شدت گرفته است . شتاب دهنده اصلي آن هم چيزي جز «انقلاب اطلاعاتي » نيست. كامپيوتريزه كردن امور، يكپارچگي جهان امروز را بشدت گسترش داده است. رويدادهاي اقتصادي ، سياسي و فرهنگي در هرنقطه تأثير فوري برديگر نقاط جهان مي گذارد. سرعت تصميم گيري هاي مديريتي به طرز خارق العاده اي افزايش يافته ومديريت جهاني در عمل ممكن شده و فن آوري كامپيوتر در همه زمينه هاي حياتي چه دولتي و چه اجتماعي رسوخ كرده است . امروزه ، با استفاده از ريزپردازنده ها، كامپيوتر نه تنها براي گروههاي كوچك تحقيقاتي يا سياستمداران ، بلكه به يكي از وسايل خانگي تبديل شده است . تأثير فرهنگي اين واقعه را مي توان با به وجود آمدن چاپ مقايسه كرد. امروزه زندگي شخصي هرچه بيشتر به سيستم هاي انفورماتيك و ارتباطات وابسته مي شود. اگرچه هنوز بيشتر استفاده از آن براي بازيهاي سرگرم كننده و يا جست وجوي بي پايان در اينترنت است ، اما دستاوردهاي قابل ملاحظه اي به بار آمده و كامپيوترهاي شخصي به وسيله اي براي الگوي جديد فرهنگي تبديل شده است.به عبارت ديگر، امكان فني اي به وجود آمده تا سيستمي از ارزشهاي جهاني و الگوي يكساني از زندگي شكل گيرد. بنابراين، همزمان با ايجاد نياز عيني براي يكپارچگي جهان توسط مراكز سياسي واقتصادي ، امكانات آن نيز به وجود آمده است.
ما ممكن است به نقطه عطفي در تكامل تمدن بشري رسيده باشيم:
۱ـ بشريت از اين به بعد تنها مي تواند به صورت يك كل تكامل يابد، در غير اين صورت نخواهيم توانست بر مشكلات فائق آييم.
۲ـ ما تنها با روشهايي آگاهانه و برنامه ريزي شده مي توانيم توسعه مورد لزوم خود را سازمان دهيم.
۳ـ فن آوري نوين اين امكان را به وجود آورده كه وظايف بسيار پيچيده پيش رو را حل كنيم.
ممكن است تصور شود ابعاد جديدي از پيشرفت اقتصادي، فني، سياسي ـ اجتماعي، و فرهنگي پشت در خانه ما ايستاده است. اما براي اينكه بدانيم اين تصور تا چه حد واقع بينانه است بايد به سؤال مهمي پاسخ دهيم كه همچنان مطرح است ـ سؤالي كه پاسخ آن به منافع اجتماعي، سياسي و ملي كه هنوز هم مانند گذشته متفاوت است برمي گردد: كدامين منافع بر جريان جهاني شدن غلبه خواهد كرد؟
و اگر قرار است بر سر منافع جوامع مختلف توافق و هماهنگي ايجاد شود، اين كار به چه طريق مشخصي صورت خواهد گرفت؟
در اينجا ما با صحت يكي ديگر از نظرات ماركسيسم ـ لنينيسم روبرو مي شويم كه مسأله اصلي در هر انقلاب ـ از جمله انقلاب علمي فني ـ مسأله قدرت است و اين تنها شامل قدرت اقتصادي ـ سياسي نيست بلكه دربرگيرنده قدرت اطلاعاتي، فرهنگي و معنوي نيز مي شود. كشورهاي توسعه يافته صنعتي در جهان اول و يا «يك ميليارد طلايي» پاسخ روشني براين سؤال دارند. پاسخ آنها اين است كه از اين به بعد امور تحت هدايت ما قرار خواهد داشت و بشريت براساس نسخه هايي كه ما مي پيچيم ادامه زندگي خواهد داد. برخي از نيروهاي روشنفكري برجسته غرب به خدمت چنين توسعه اي درآمده اند و به تنظيم الگوهاي دقيق براي اين كار مشغول اند و منابع مالي، مادي و نظامي عظيمي در اين جهت به كار گرفته شده است.
۲ـ تمدن سه مرحله اي
كتابها و نشريه هاي غرب تحقيق نظري ـ اما گزينشي ـ گسترده اي را براي نظم نوين جهاني ارائه مي نمايد كه برجسته ترين «پدران معنوي» آن فيلسوفاني مانند كارل پوپر (۱)، و فوكوياما (۲)، سياستمداراني مانند زبيگنيو برژينسكي (۳) از چهره هاي پرتجربه سياست خارجي آمريكا و اقتصادداناني مانند متخصص امور مالي ژاك آتالي (۴) هستند.
كارل پوپر كه با كتاب «جامعه باز و دشمنان آن» معروف شده است. جان كلام او در بحث هايش آن است كه درك بشري اساساً ناكامل است و حقيقت مطلق و الگويي از يك جامعه ايده ال براي انسان غيرقابل دسترسي است و «تاريخ حاوي هيچ معنايي نيست». او همه را فرا مي خواند تا به سازماني اجتماعي كه براي مدرنيزه شدن بيشترين ظرفيت را دارد رضايت بدهند. به عبارتي ديگر، جامعه باز، جامعه اي است كه در هر لحظه آماده است ارزشهاي تاريخي، رسوم فرهنگي و سنت هاي معنويش را به پاي نوآوري هاي فن آورانه كه زندگي را بهبود مي بخشد، قرباني سازد.
چه چيزي نظريه «جامعه باز» رابراي نظريه پرداران و راهبران «جهاني شدن» جذاب مي سازد؟
آنها اميدوارند به كمك اين نظريه توجيه اخلاقي لازم براي اجراي نقشه هاشان را بيابند و دريافتن اصولي جهاني براي ارائه ارزشهاي واحد در دنيايي پر از تناقض و داراي رسوم، سنت ها و مذاهب گوناگون از آن مدد گيرند. آنها علاقه مندند سازوكاري را بيافرينند كه فرديت انسانها و كشورها را در استاندارد واحد مورد نظر نظم نوين جهاني هضم كند.
جرج سوروس (۵) بورس باز پرآوازه و از قهرمانان «جهاني سازي» در يكي از مقالاتش درباره جامعه باز مي نويسد كه نظريه جامعه باز حق مطلب را در باره سازوكار بازار ادا مي كند، بدون آنكه شكل آرماني به آن دهد. يا نسبت به وجه ديگر اين امر يعني ارزش هاي غيربازاري در جامعه بي توجهي كند. جرج سوروس اين اصول را به بحث مي گذارد و با درك اختلاف هاي ماهوي در جامعه جهاني موجود، پايه نظري لازم رابراي ايجاد مؤسسات ضرور ارائه مي نمايد. منظور اين ميلياردر مشهور از «مؤسسات» درواقع نظامي جهاني از سازمان هاي سياسي، اقتصادي ـ مالي و نظامي ـ استراتژيك است كه بايد به عنوان ابزارهاي نيرومند حاكميت ديكتاتوري غول هاي مالي جهان به كار گرفته شوند.جهاني شدن از ديدگاه ژئوپلتيك در دستور مطالعه برژينسكي يكي از معماران سياست خارجي آمريكا در نيمه دوم قرن بيستم بوده است. برژينسكي معتقد است كوتاه ترين راه براي ايجاد نظم جهاني، هژموني فراگير آخرين ابرقدرت جهاني ايالات متحده آمريكا است. او در كتابش به نام «صفحه شطرنج بزرگ» مي نويسد كه مشي سياسي ايالات متحده بايد دومرحله اي باشد ـ اول تحكيم موقعيت برتر آن و دوم ايجاد يك ساختار ژئوپلتيك براي خنثي كردن طغيان ها و شورشهايي كه در جريان باز تقسيم جهان براساس الگوهاي نظم نوين جهاني رخ مي دهد .
به نظر او، ابتدايي ترين مرحله اين باز تقسيم، ايجاد شبكه اي از پيوندهاي بين المللي خارج از دولت هاي ملي سنتي است. او عقيده دارد كه اين شبكه متشكل از يك سري مؤسسه هاي بين المللي است كه نظامي غيررسمي را براي همكاريهاي جهاني به وجود مي آورد. در اثر فشار اين مؤسسه ها چارچوب قانوني جديدي به وجود مي آيد كه زمينه را براي حاكميت اليگارشي مالي و تأمين امكان دخالت در امور داخلي دولتهاي مستقل براي تحكيم اين حاكميت فراهم مي آورد.
هم اكنون، تجديدنظر در هنجارهاي پذيرفته شده در قوانين بين المللي در دست اقدام است. در اجلاس هزاره سازمان ملل كه در سپتامبر ۲۰۰۰ با شركت رهبران ۱۸۸ كشور جهان برگزار شد، كوفي عنان دبيركل سازمان ملل چنين گفت: مؤسسه هاي دوران پس از جنگ براي دنيايي بين المللي به وجود آمدند. اما اكنون در دنيايي جهاني زندگي مي كنيم. واكنش نسبت به اين تغيير مهمترين وظيفه رهبران جهان امروز است.»
دبيركل قبلي سازمان ملل از اين هم صراحت بيشتري نشان داد. او در سال ۱۹۹۴ نوشت: «وظيفه امروز ما تنها حفظ صلح بين كشورها نيست، بلكه بايد راهكارهايي رابراي برطرف كردن اختلافهايي كه بين مردم يك كشور جدايي مي اندازد بيابيم. اين چالشها مفهوم جامعه جهاني را ـ آنطور كه تاكنون برداشت مي شده ـ به شدت تغيير مي دهد. آيا هيچ دولتي حق دارد در حيطه قلمرو خود حقوق بشر را نقض كند؟ آيا مي توان كشورها را قلمروهايي بدون پيوستگي سياسي فرض كرد؟ به نظر من لازم است براي اصلاح نارسايي ها در كشورهاي غيردموكراتيك مداخله شود و اين وظييفه اخلاقي سازمانهاي بين المللي است.» عراق و صربستان مثالهاي خوبي از اين «مداخله هاي اصلاح گرانه» است. روسيه و يك سري از كشورهاي ديگر نيز نگران آنند كه به زودي در اين ليست سياه قرارگيرند.
اما براي مقابله با نيروهايي كه مي توانند در برابر اجراي اين سناريو مخالفت نمايند، قدرت عظيم نظامي و سياسي ايالات متحده لازم است تا راه را بر اينگونه مخالفت ها در برابر نظم نوين جهاني سد كند. به نظر برژينسكي اين مرحله از كار دهها سال ديگر به طول مي انجامد تا يك نظام كارآ، به تدريج و با هماهنگي جهاني، به عنوان رژيمي بين المللي بتواند مسؤوليت ثبات در كل جهان را عهده دار شود. اين نظام جهاني در ابتدا به كار «مشروعيت بخشيدن به نقش آمريكا به عنوان تنها و آخرين ابرقدرت جهاني» خواهد پرداخت.
ژاك آتالي، مشاور مالي قبلي رئيس جمهور فرانسه و اولين رئيس بانك اروپايي بازسازي و توسعه نظرات تاريخي خود را در كتاب «مرزهاي افق» (۶) نوشته است. او معتقد است تاريخ بشري چيزي جز تغييرهاي پي درپي نظام هاي اجتماعي و اقتصادي كه تنها از نظر ارزشهاي بنيادي بشري متفاوت بوده اند، نيست. او در توضيح اين نظريه، به دوره اي اشاره مي كند كه در آن كيش مذهب حاكم بوده است. پس از آن نوبت به دوره كيش قدرت مي رسد كه در آن شخصيت شاه يا رهبر به عنوان مظهر قدرت بازتاب مي يابد و سرانجام دوره تجارت و تبادل متقابل آغاز مي شود كه آتالي نام نظام تجاري بر آن مي گذارد و كيش پول به عنوان ارزشي مطلق و جهاني به وجود مي آيد.
در چارچوب اين نظريه، نظام تجاري بالاترين و نهايي ترين شكل توسعه بشري است. اين نظام سرانجام براساس دستاوردهاي شگفت انگيز علم و فن آوري نوين، همه بشريت را در جامعه اي جهاني كه نه مليت، نه كشور و نه تفاوتهاي مذهبي را به رسميت مي شناسند، يكپارچه خواهد كرد. ازاين رو افراد متولد شده در اين نظام تجاري از هرگونه «تأثيرات بازدارنده» ي داراي ريشه هاي ملي يا مبتني بر سنت هاي فرهنگي و گرايش هاي سياسي يا دولتي، و حتي وابستگي خويشاوندي به دور خواهند بود. براي تأكيد براين نظر آتالي در تشريح تمدن جديد در حال ظهور مي گويد كه در اثر پيروزي اين نظام جهاني تمدني ايجاد مي شود كه مردم در آن همچون كولي ها هيچ پيوندي با يكديگر و با جهان جز از طريق ارتباط مالي جهاني نخواهند داشت و سرانجام «انسان خود را همچون كالا بازتوليد مي كند و زندگي به موضوع توليد و ارزشي تصنعي تبديل خواهد شد.»
در گسترش نظم نوين جهاني، مفهوم مد روز شده ي «پايان تاريخ» به عنوان پوشش ايدئولوژيك به كار گرفته شده است. اين نظريه كه توسط استاد آمريكايي فوكوياما ارائه شده به مفهوم آن است كه تمدن موجود غربي در شكل ليبرال دموكراسي همراه با ارزشهاي خودخواهانه فرديت گراي آن و از جمله «بازار آزاد» و «حقوق جهاني بشر»، مرحله آخر تكامل جوامع بشري است.
بنابراين، اصول فلسفي «جهاني سازي» بر نظريه هاي زير استوار است:
ـ الگوي «جامعه باز» پوپر به عنوان ساز و كار اجتماعي مدرنيزه كردن مداوم كه بهتر است آن را «غربي سازي» بناميم،
ـ هژموني آمريكا براساس روش برژينسكي به عنوان پايه ژئوپلتيك باز تقسيم جهان،
ـ نظام تجاري آتالي برپايه تمدن پولي كه تلاش مي شود به گرايشي قانوني و ارزش مطلق و جهاني تبديل گردد،
ـ و نظريه فوكوياما مبني بر پايان تاريخ بودن اين نظام.
به سادگي مشهود است كه «فلسفه جهاني سازي» غرب با هدف حفظ نظام غرب تدوين شده است. تعاريف ارائه شده توسط متفكرين بورژوازي براي مشخص كردن فرايند جهاني شدن و مراحل نوين آن، از نظر علمي، چيزي جز توصيف تفصيلي ويژگي هاي بيروني اش نيست. اينها تعريف قلمداد نمي شوند بلكه مشتي زياده گويي است كه ماهيت، نيروهاي پيش برنده و ويژگي ها و شكل هاي مشخصي كه اين فرايند مي تواند به خود بگيرد را روشن نمي كند.
۳ـ ماهيت جهاني شدن
آري، جهاني شدن هدف و فرايندي ضروري بوده كه بشريت را در تمام طول تاريخش همراهي كرده است. به عبارت ديگر، جهاني شدن فرايندي اجتماعي است كه به قالب فعاليتها و ارتباط هاي متقابل افراد، گروههاي اجتماعي، طبقات، ملت ها، و تمدن ها درمي آيد و مستقيماً با اهداف و منافع آنها پيوند دارد و اين نياز به روش شناسي خاصي براي بررسي خود دارد كه از ميراث نظريات ماركسيسم ـ لنينيسم است.
لنين مي گفت كه يك ماركسيست تنها به اين بسنده نمي كند كه بگويد يك فرايند ضروري است، بلكه روشن مي سازد كدام نظام اقتصادي و اجتماعي آن را توجيه مي كند، و كدام طبقه اجتماعي اين ضرورت را تعيين كرده است.»
براي مثال مسائل جهاني نوين درباره چيست؟ آيا آنها پديده هايي مولود «توسعه عمومي» اند يامربوط به رابطه هاي اجتماعي خاص هستند؟
نظريه پردازان بورژواي فرايند جهاني شدن آگاهانه از پاسخ به اين سؤال طفره مي روند. چرا توليد صنعتي مدرن تا اين حد غارتگرانه ومصرفانه است كه به بحران منابع در محيط زيست دامن مي زند؟ آيا اين يك ويژگي «توليد بطور عام» است، يا اينكه توليد براساس قوانين بازار صورت مي گيرد و نيروي محركه آن سود است، و تحت تأثير قوانين انباشت سرمايه اي عمل مي شود كه با هيچ محدوديتي براي رشد مصادف نيست؟
مشكلات جهاني مسأله مشترك همه بشريت است، اما به وسيله همه بشريت به عنوان يك كل واحد ايجاد نشده است. آنچه موجب به وجود آمدن اين مشكلات شده، نظام اقتصادي ـ اجتماعي مشخصي به نام سرمايه داري است و بطور عمده توسط گروهي از كشورهاي توسعه يافته ايجاد شده است. و اين مسأله ما را بر سر يك دو راهي قرار مي دهد:
آيا بشريت بايد اين مشكلات را به نفع سرمايه داري حل كند، يا به هزينه خود مشكلاتش را حل مي كند، و يا اينكه سرمايه داري خود به مشكلي تهديدكننده براي بهبود زندگي و حيات بشر تبديل مي شود؟
براي مثال، پديده جديدي را كه از نيمه دوم قرن بيستم با آن روبرو بوده ايم و وجود آن مورد انكار كسي نيست و در همه نشست هاي مهم جهاني و از جمله كنفرانس ريودوژانيرو در سال ۱۹۹۲ مطرح شده، در نظر بگيريد. وجود اين پديده به معني آن است كه ساير نقاط دنيا نمي توانند توليد و مصرفي مشابه غرب داشته باشند، چرا كه ظرفيت آن در طبيعت وجود ندارد. از اين حقيقت غيرقابل انكار تنها مي توان اين نتيجه را گرفت كه الگوي غرب نمي تواند در ابعاد جهاني پياده شود. بشريت درنهايت بايد به دنبال الگوي ديگري براي بقا و توسعه باشد. بگذاريد اين حالت فرضي را «توسعه پايدار» بناميم كه درست به اندازه «جهاني شدن» معناي گسترده و خنثي اي دارد. اما راه چگونه بايد ادامه يابد. مي بينيم كه يك واقعيت انكارناپذير مي تواند به نتايج مختلف وگاه متضادي بيانجامد. به همين دليل معني توسعه بايد تفسيرهاي گوناگوني داشته باشد.
يكي از نتيجه هاي احتمالي آن است كه حق بامالتوس(۷) بوده، و قانون كاهش باروري زمين غيرقابل انكار ومانند قانون دوم ترموديناميك ابدي است. پس راه حل آن است كه الگوي توليد ومصرف غرب براي آن كشورهاي «يك ميلياردر طلايي» حفظ شود، و بقيه جهان نيز قرباني شوند. پايه هاي نظري اين راه حل سالها قبل (۱۹۷۰) در گزارش هايي توسط كلوپ روم كه سازماني از نخبگان تجاري و علمي است، ارائه شد. آنها اين مفهوم را تحت نام هاي «محدوديت هاي رشد»، «رشد صفر»، و «رشد ارگانيك» فرمولبندي كرده و سروصداي زيادي به راه انداختند تا محدوديت هاي كمي را در زمينه توسعه نيروهاي توليد در چارچوب سنتي سرمايه داري جا بيندازند. از اين رو، تعهد پرجنجال بورژوازي به پيشرفت ومسابقه مصرف بي پايان، بدبيني قابل توجه تاريخي و فن آورانه اي دربر دارد كه بعدها درمفهوم «پايان تاريخ» نمودارمي گردد.
نتيجه محتمل ديگر آن است كه الگوي غربي توليد و مصرف كنارگذاشته شود. در اين حالت پيشرفت اجتماعي مي بايد ابعاد كيفي تازه اي كسب نمايد. و اين آلترناتيوي است در برنامه حزب كمونيست روسيه ارائه شده است: «باورود به هزاره جديد، بشريت با مهمترين انتخاب تاريخي اش مصادف مي شود ـ انتخاب راه توسعه آينده. گزينه هاي مختلفي وجود دارد كه هريك منافع يكي ازدو طبقه متخاصم اجتماعي را تأمين مي كند؟»
راه اول محدود كردن و حتي پايان دادن به رشد اقتصاد جهاني و حفظ ساختار توليد، توزيع ومصرف موجود است. هدف از اين فرايند ابدي ساختن تقسيم جهان به «يك ميلياردر طلايي» و حاشيه استثمارشده آن براي استقرار حاكميت جهاني كشورهاي سرمايه داري رشديافته در نظم نوين جهاني است.
راه دوم، بهبود يكنواخت زندگي همه ساكنان كره زمين با حفظ تعادل جهاني زيست محيطي از طريق تغيير كمي نيروهاي توليد، شكل توليد ومصرف، و تجديد سازمان توسعه هاي علمي ـ فني به طرزي انسان مدارانه است.
بنابر اين جهاني شدن فرايندي دووجهي است كه متغيرهاي بسياري در آن نقش آفريني مي نمايند و مي تواند در مسيرهاي انتخابي مختلفي گسترش يابد. البته درك اين انتخاب ها باتعبير و تفسير آنچه در نوشته هاي اخير غربي درباره جهاني شدن ارائه شده عملي نيست و تنها راه دريافت اين مسأله پيچيده بازگشت به ميراث غني بنيان گذاران ماركسيسم ـ لنينيسم است.
براساس ماترياليسم تاريخي، روند اصلي و تعيين كننده جهاني در همه مراحل توسعه اجتماعي بشري، ونيروي محركه پيشبرنده يكپارچگي گسترده و وسيع آن، فرايند اجتماعي شدن كار است.
ماركس و لنين تحليل كاملي از اين مقوله ارائه داده اند كه من برخي از جنبه هاي آن را كه به دوران جديد مربوط است بعداً توضيح خواهم داد. اما دراينجا بايد بر اين نكته تأكيد كنم كه الگوي توليد سرمايه داري نقش مهمي در اجتماعي كردن كار داشته است. همچنين اين خود سرمايه داري است كه پيش شرط هاي لازم را براي ادامه اين فرايند در مسيري متفاوت و رها از استثمار فرد از فرد و آنتاگونيزم طبقاتي فراهم مي آورد.
به بيان لنين: «اجتماعي شدن كار كه به شيوه هاي گوناگون شتاب مي گيرد، خود را در جريان رشد توليد انبوه، كارتل ها، اتحاديه ها و تراست هاي سرمايه داري، و نيز رشد عظيم دامنه و قدرت سرمايه مالي ظاهر مي سازد كه پايه اي مادي براي رويداد غيرقابل اجتناب سوسياليسم است.»
لذا عام ترين تعريف از تماميت پديده نويني كه به نام «جهاني شدن» شناخته مي شود را بايد الگوي سرمايه دارانه اجتماعي كردن كار در ابعاد جهاني دانست. اما براي اجتماعي شدن كار گزينه هاي مختلفي وجود دارد. اين كار، در دوران جديد، مي تواند از طريق ادامه سپردن سرنوشت كار به دست سرمايه و يا آزاد كردن كار از دايره قدرت آن صورت گيرد.
مضمون برجسته و تاريخي اين گزينه وقتي آشكار مي شود كه توجه كنيم ماركسيسم در تحليل مقوله كار و سرمايه تنها به وجه اقتصادي آن بسنده نكرده است. كار قبل از هر چيز عام ترين ويژگي انسان است و بقا و توسعه زندگي ما، چه فردي و چه اجتماعي، به آن وابسته است. معني كار صرف كردن انرژي نيست، بلكه آفرينشگري است. همانطور كه ماركس گفت كار جهاني يعني: «هركار علمي، هركشف، هر اختراع».
سرمايه كار را به ماده اي بي روح كه ارزشي پولي يافته تبديل مي كند وكار زنده و پويا را به انقياد مي كشد. و شيوه تكامل آن مبتني بر رشد نامحدود كمي بدون هرگونه اطمينان كيفي است. سرمايه در اساس اهميتي نمي دهد كه چه كاري به رشدش منجر شود ـ براي مثال توليد و ساخت مواد مخدر. لذا رودررويي كار با سرمايه يكي از ويژگي هاي اساسي و برجسته آن است و نه تنها شامل مسائل اقتصادي، بلكه در عمل دربرگيرنده همه وجه هاي كليدي زندگي انساني مي شود.
براي اجتماعي شدن كار هيچ جايگزين ديگري وجود ندارد و نمي تواند داشته باشد. اما براي سرمايه جايگزين ديگري وجود داشته، دارد، و خواهد داشت. گزارش هيأت سياسي كميته مركزي حزب كمونيست روسيه به كنگره هفتم چنين بيان مي دارد: «سوسياليسم به عنوان ايده اي انترناسيوناليستي به هيچ روي فرايند يكپارچگي جهان، درهم بافته شدن اقتصادها، هم آميزي فرهنگ ها، و تعامل تمدن ها را نفي نمي كند، بلكه براي ساختار نگران كننده آن تحت حاكميت سرمايه داري، آلترناتيوي واقعي ارائه مي دهد».
جهاني شدن سرمايه دارانه نطفه امكان واقعي انتقال به يك سيستم نوين سوسياليستي عادلانه تر را در خود دارد. بر اي اينكه اين امكان جامه عمل بپوشد بايد از پوسته اجتماعي سرمايه دارانه فعلي اش بيرون بيايد.
بشريت به يك دوراهي تاريخي رسيده است. هيچ دليلي وجود ندارد كه جهان مجبور به توسعه براساس سناريوي معماران غربي «نظم نوين جهاني» باشد.
* جهاني شدن تبهكارانه امپرياليستي
۱ـ آيا سرمايه داري «مهربان تر» شده است؟
در دهه هاي گذشته در بسياري ازكشورها و از جمله كشور ما بارها گفته و نوشته شد كه در قرن بيستم و به ويژه در دوران پس از جنگ و جهاني شدن اخير، سرمايه داري تاحد زيادي تغيير ماهيت داده، رفتار استثمارگرايانه و تجاوزكارانه خود را كنارگذاشته، و براي پاسخگويي به نيازهاي ما روبه سوي مردم نموده و بطور فزاينده اي در خدمت «مصلحت عمومي» قرار گرفته است. و سعادت مردم در كشورهاي «يك ميلياردر طلايي» دليل موجه اين ادعا قلمداد مي شود. گفته مي شود كه اگر قدري تحمل و بردباري نشان داده شود، سرمايه داري در همه جهان «چهره اي انساني» پيدا مي كند و هركس به آنچه شايسته آن است خواهد رسيد.
بايد پذيرفت كه سرمايه داري در واقع آن چيزي نيست كه در ابتداي قرن گذشته بود. اما چرا؟ پاسخ به اين سؤال دقت بيشتري را مي طلبد.
لنين در سالهاي ابتدايي قرن گذشته بر اين نكته تأكيد كرد كه روسيه و ديگر كشورهاي سرمايه داري با دو نوع سرمايه مصادف اند. سرمايه داري دموكراتيك «پوپوليست» و سرمايه داري باندهاي بلاك هندرد (اكتبريست)(۸) . بهتر است براي پايان دادن به مطلب، به نقل قول طولاني در نامه وي در گوركي (۳ ژانويه ۱۹۱۱) مراجعه كنيم زيرا بسيار به بحث مان مربوط است:
«تنها ضامن پيروزي بر سرمايه داري، رشد سرمايه داري است. ماركسيست ها از هيچ اقدام تلافي جويانه نظير تحريم تراست ها و يا محدوديت تجارت پشتيباني نمي كنند. آنها روش خود را دارند. بگذار خومياكف(۹) ها و شركايشان در مسير ايران راه آهن بكشند، بگذار آنهالياخوف(۱۰) ها را اعزام كنند. وظيفه ماركسيست ها افشاي اعمال آنها براي كارگران است. آنها به خارج رفته اند تا زمينه غارت و خفه كردن شما را فراهم كنند. بايد در مقابل آنها مقاومت كرد. مقاومت ومبارزه در برابر سياست هاي استعماري و غارت بين المللي.
 
" روزنامه ایران-صفحه ۷ ضمیمه-
دوشنبه ۲۵ شهريور ۱۳۸۱ - ۸ رجب ۱۴۲۳ -۱۶ سپتامبر ۲۰۰۲ "