كوشش هاي اجتماعي دين

083820.jpg

• در ايران به خاطر وقوع انقلاب اسلامي و روي كارآمدن يك حكومت مذهبي
با تلقي خاص روحانيان از آن، مقوله دين بيشتر از آنكه
جنبه نظري و پژوهشي داشته باشد، وزن و كاركرد عملي يافته است

• فرايند عرفي شدن بستگي بسيار زياد به بضاعت و ظرفيتهاي آموزه هاي هردين،تاريخ هر جامعه، سطح توسعه يافتگي و وضع مشروعيت و كارآمدي نظام حاكم برجامعه دارد

مقوله سياست، حوزه هاي مختلفي را دربرمي گيرد. يكي از زيرمجموعه هاي اين بحث تبيين نسبتي است كه بين اين حوزه و حوزه دين وجود دارد. در محافل و آرا و آثار آكادميك ، بويژه به خاطر فرايند و وضعيت جهاني غرب به عنوان منشأ و محل طرح اين آرا، تبيين اين نسبت، گاه بيشتر از آنكه در ذيل بحث سياست مطرح شود در ذيل بحث دين مطرح مي گردد. در آنجا رشته هاي مختلفي وجود دارند كه به امر دين مي پردازند، جامعه شناسي دين، روانشناسي دين، فلسفه دين، دين پژوهي فلسفي ـ كلامي و… بالاخره الهيات (كه عمدتاً ازسوي معتقدان و مؤمنان به اديان مطرح مي گردد) نقطه تلاقي حوزه دين و سياست (و به مفهوم و يا حوزه عامتر آن دين و اجتماع) بحث عرفي شدن و عرفي سازي است. (سكولاريزاسيون) اينك جامعه شناساني وجود دارند كه بطور مشخص به بحث عرفي سازي و عرفي شدن مي پردازند و حتي گاه برخي از آنها به علت توجه و تمركز بر بحث عرفي شدن به جامعه شناسان و محققان نظريه پردازان عرفي شدن شهرت يافته اند.
اما در ايران به خاطر وقوع انقلاب اسلامي و پيامدهاي ويژه آن و همچنين روي كارآمدن يك حكومت مذهبي با تلقي خاص روحانيون از آن، اين مقوله بيشتر از آنكه جنبه نظري و پژوهشي داشته باشد، وزن و كاركرد عملي يافته است و بيشتر از آنكه در حوزه (يا با انگيزه هاي مترتب بر) جامعه شناسي دين، الهيات و… مطرح شود، در حوزه (يا با انگيزه هاي نهفته در عرصه) سياست مطرح مي گردد. چالش هاي نهفته در حوزه قدرت و سياست و بالطبع برخوردهاي خاص غيرنظري با هرگونه طرح و بحث غيرمتعارف اين مقوله، رويكرد محض آكادميك به آن را دشوار ساخته است. اما به هر حال جدا از مناسبات قدرت و چالش ها و رقابت هاي غيرنظري نهفته در آن، بحث از اين مقوله و نقطه تلاقي حوزه ديانت با سياست را به يك پرسش و معضل نظري جدي روز تبديل كرده است. كه ما آن را با نام عرفي شدن يا سكولاريسم مي شناسيم.
اجتناب ناپذيري
يكي از آثاري كه سعي كرده است بدون تأثيرپذيري و توجه به مناسبات روز در حوزه هاي سياست و قدرت به اين مقوله بپردازد كتاب «دين، جامعه و عرفي شدن» (جستارهايي در جامعه شناسي دين) نوشته علي رضا شجاعي زند(از نشر مركز) است كه مجموعه مقاله هاي مولف كتاب را درباره جامعه شناسي دين و بحث عرفي شدن دربرمي گيرد. نويسنده پژوهشگر كتاب ضمن همدلي با دين و باتوجه به رويكرد انتقادي ضمني كه در سراسر كتاب با جامعه شناسي هاي دين (و اديان) و نيز نظريات مربوط به عرفي شدن دارد (و حتي در فصل هفتم، به نقد يكي از آثار ايراني درباره روند عرفي شدن مي پردازد) اما سعي كرده است در سراسر كتاب رويكردي تحقيقي و پژوهشي به موضوع مورد مطالعه اش داشته باشد و آثاري را كه درباره هريك از زيرمجموعه هاي بحث وجود دارد را مرور نمايد و در پايان هر بخش و بحث نيز به اختصار نظريات يا حداقل سؤالات خود را مطرح مي نمايد. از اين رو خواننده كتاب، حتي اگر با برخي نظريات و رويكردهاي مولف نيز موافق نباشد، مي تواند از دسته بندي ها و موادخام و مجموعه آرايي كه در كتاب نقل كرده است، حداكثر استفاده را ببرد و به بحث جامعه شناسي دين و عرفي شدن در افقي بازتر و گسترده تر از مباحث سياست زده و ساده شده، در فضاي كنوني فعلي ايران بينديشد.
نيمي از كتاب (يعني ۴فصل از ۸ فصل آن) به دين و جامعه شناسي دين اختصاص دارد و نيم ديگر آن را بحث عرفي شدن و عرفي سازي تشكيل مي دهد.
مولف در جملات ابتدايي مقدمه اي كه براين مجموعه مقالات نوشته است، بنابراعتقاد و شايد هم بنا به ضرورت هايي به يك اعلام نظر روشن، اما زودهنگام مي پردازد و به نقد نظريات مبتني برمتمايزسازي دين از ايمان دست مي زند و از همان آغازمتذكر مي شود كه پيداكردن «مصداقي از ايمان عريان غيرملبس به لباس دين» دشوار است و «آنچه از دل تاريخ اجتماعي جوامع قابل كشف و شناسايي است، ايمان هاي متجلي شده در واقعيت هاي بيروني، جمعي و تاريخي است»(ص۱).
همچنين مولف در همين مقدمه، چكيده و عصاره نظرش را درباره عرفي شدن كه در چندمقاله كتاب به شرح و تفصيل آن پرداخته است، چنين بيان مي كند كه فرايند عرفي شدن «بستگي بسيار زياد به بضاعت و ظرفيت هاي آموزه هاي آن دين دارد و همچنين به سرگذشت تاريخي و نحوه صيرورت آن، به سابقه و عملكرد متوليان و نهادهاي ديني در آن جامعه، به سطح توسعه يافتگي، الگو و مسرتوسعه آن، به وضع مشروعيت و كارآمدي نظام حاكم برجامعه و البته به حجم و قدرت جريانات عرفگرا و عرفي سازي و ميزان توانايي براي مقابله با اين امواج.» و مي افزايد: «چنانچه به دليل نقصان در هريك از عوامل فوق، چنين فرايندي به راه افتد، باتوجه به عوامل مساعدبيروني، خصوصاً در دنياي جديد، دشوار بتوان از پيشروي آن جلوگيري كرد و لااقل تا رسيدن به بالاترين نقطه اوج، از شتابي فزاينده برخوردار خواهدبود»(ص۳).
در نيمه اول كتاب تعاريف متعدد از دين، نسبت آن با ديگر مقولات، حوزه ها و بيشتر از همه بحث جامعه شناسي دين، سيراجمالي آن، رويكردها و گرايشات مهم آن و … مورد توجه قرارگرفته است.
داوري هاي ناصحيح «وبر»
مولف ضمن اشاره برغلبه نظريات «دوركم» و «وبر» در جامعه شناسي دين در نهايت معتقد است: «موضع پيشيني جامعه شناسان نسبت به دين ـ كه آسيب هاي مهمي نيز براصل بي طرفي و اعتبار علمي نظرياتشان وارد ساخته است ـ از بدبيني و بدگماني مفرط تا تلقي نارس و تعميم هاي ناقص از دين دامنه دارد» و مي افزايد: «ترنر» معتقد است كه روح تجزي گراي حاكم برجامعه شناسي دين وبر و فرض تعارض حل ناشدني ميان دين و دنيا، او را در شناخت و داوري صحيح و بي طرفانه درباره اديان ديگر و مشخصاً اسلام، ناتوان ساخته است.» (ص۱۶۴). وي به دو تئوري اصلي وبر در بحث معرفي شدن مي پردازد. تمايزيابي ساختي جامعه (يا تفكيك نهادها) و عقلانيت. اما در پايان اشاره مي كند مهمترين بحث وبر كه او را از نظريه پردازان قبلي و بعدي تفكيك مي كند نگاه نه چندان خوش بينانه وي به آينده و سرانجام اين فرايند است. «درحالي كه غالب جامعه شناسان و صاحب نظران، وضع بشر در دنياي عرفي شده آينده را مطلوب و مؤتمن ارزيابي كرده اند، وبر با ابراز نگراني از بابت تهي شدن حيات از معنا و ساختن قفس آهنين آينده به دست خويش نمي تواند مبلغ صادقي براي وجه ايدئولوژيك فرايند عرفي شدن باشد.» (ص۱۷۴).
مولف به راه حلهاي مختلف صاحب نظران اشاره مي كند. مانند طرح راه علاج «دين انسانيت» گفت، ايدئولوژي كارگري كارل ماركس، گروه هاي حرفه اي و اتحاديه هاي صنفي دوركم اما او معتقد است «در عمل هيچ يك از اين راه حل ها، نتوانست نگراني هاي وبر را به درستي مرتفع سازد. به واقع، هيچ بديلي براي دين جز خود دين وجود ندارد.» (ص۱۷۴).
مولف در جمع بندي خود در نيمه اول كتاب به «مشكلات و خطورات اين رشته» مي پردازد. وي معتقد است «دين واحد حقيقتي شهودي است، لذا ادعاي فراچنگ آوردن دين از طريق رهيافت هاي تبييني، گماني خام و گزاف است.» و مي افزايد: «اثياده مي گويد با تقليل دين به پديده هاي زيستي، روانشناختي، جامعه شناختي و … نمي توان حقيقت دين را كشف كرد.» (ص۱۷۵).
وي همچنين معتقد است «مانع ديگر بر سر راه جامعه شناسي دين، دشواري يا عدم امكان رعايت بي طرفي است.» و در پايان اين بخش مي افزايد: «در نسل جديد، جامعه شناساني ديده مي شوند كه به جامعه شناسي اديان بيش از جامعه شناسي دين، به درك همدلانه بيش از بي طرفي خشك و به رهيافت هاي فلسفي ـ كلامي بيش از نگرش هاي علم گرايانه دين وبه طور كلي به تفسير آن بيش از تبيين آن اهميت مي دهند.» (ص۱۷۶).
ساختارهاي سكولاريسم
نويسنده در نيمه دوم كتاب ريشه لغوي عرفي شدن را توضيح مي دهد و مي گويد: «واژه سكولارsecular برگرفته از اصطلاح لاتيني seaculum يا seacularum به معني قرن و سده است و از تعبير به زمان حاضر و اتفاقات اين جهان در مقابل ابديت و جهان ديگر شده است. تعبيرعام تر از اين مفهوم، به هرچيز متعلق به اين جهان اشارت دارد.(۲۰۸) و مي افزايد نخستين كاربردهاي اين واژه به اواخر قرن سوم برمي گردد كه براي توصيف روحانيوني به كار مي رفته كه گوشه نشيني رهباني را به سمت زندگي در دنيا ترك مي گفتند [البته آنها همچنان در كليسا عضو و مشغول به كار بوده اند]. آنان به عنوان روحاني عرفي در مقابل روحاني رهباني شناخته مي شدند. اين اصطلاح در همان زمان براي تفكيك دادگاه هاي عرف از دادگاه هاي كليسا نيز كاربرد داشته است. سكولار از جمله اصطلاحاتي است كه در عين پيمودن مسيري طولاني و كاربردهاي فراوان، از معنا و مدلول اوليه خويش چندان فاصله نگرفته است»(ص۲۰۸).
نگارنده، عرفي شدن را «پديده اي چندچهره و كثيرالابعاد» مي داند(ص۲۰۲) و از آغاز برتفاوت عرفي شدن (سكولاريزاسيون) و عرفي گرايي (سكولاريسم) تأكيد مي كند. اولي «در مقام توصيف و تبيين از صيرورت يك واقعيت خبرمي دهد، در حالي كه دومي حامل يك بار ايدئولوژيك است و جنبه ارزشي ـ توصيه اي دارد.» (ص۲۱۱) و «خود به واقع به مثابه يك دين است.» (ص۲۱۲).
وي واژه (وگرايش دوم) را «آميخته شدن نظريه با تمايلات و تمنيات غيرديني نظريه پردازان و تلاش براي قطعيت بخشيدن به مفروضات و تخطي ناپذير نماياندن پيش بيني ها» توصيف مي كند. (ص۲۱۲).
ولي مهمترين بحث كتاب توصيف و تفكيك عرصه هاي مختلف مقوله عرفي شدن، از قول «كارل دابلر» مي باشد. يعني ابعاد سه گانه: عرصه ديني، فردي و اجتماعي (ص۲۱۷). وي از اين سه حوزه گاه با تعابير فرد، فرهنگ و اجتماع نيز ياد مي كند. (ص۲۱۹).
آنگاه در سه حوزه مستقل بحث عرفي شدن دين(صص۲۲۱ ـ ۲۳۲)، فرد (صص۲۳۲ ـ ۲۳۸) و جامعه (صص ۲۳۸ ـ ۲۴۹) به تفصيل مورد توجه قرارمي گيرد
در بحث عرفي شدن دين اين مباحث طرح مي گردد: فروكاهي دين به ايمان، عصري كردن دين از طريق قلب هاست، متذكر شدن حقيقت دين و بشري ساختن دين، در بحث بشري ساختن دين نيز مقولاتي نظير منشأ بشري دين، انتقال بشري دين وتداوم بشري دين بحث مي شود.
در بحث عرفي شدن فرد نيز از اين مباحث به تفصيل بحث مي شود: تحولات بينشي (كه اجزا آن از جمله دست شستن از غايت نگري طرح مي گردد)، تغيير در گرايش ها، تغيير نگرش (كه اجزاي آن ازجمله انتقال از ارزش مداري به فايده گرايي، نوع دوستي به خودخواهي وي طرح مي گردد) و تغيير رفتار(كه اجزا آن ازجمله كاهلي در پايبندي به فرامين ديني مطرح مي گردد).
در بحث عرفي شدن جامعه نيز اين مباحث مورد توجه قرارمي گيرد: عرفي شدن ساختاري (كه كاهش اهميت اجتماعي دين در سطوح نهادي، فرهنگي و منزلتي طرح مي گردد)، عرفي شدن نهادي (مثلاً در نهادهاي سياسي، حقوقي، آموزشي و تربيتي) ، عرفي شدن فرهنگي(كه اجزاي آن ازجمله كاهش سهم در شكل دهي به فرهنگ، نظام ارزشي و… جامعه مطرح مي گردد) و عرفي شدن منزلت ها (كه از جمله تنزل مرتبت نظاميان و روحانيون مطرح مي گردد).
پرسش از دين
نويسنده در يكي از مقاله هاي نيمه دوم كتاب، به الهيات جديد و راهكاري دين داران براي حفظ دين در عصر جديد اشاره مي كند (ص۲۹۱) از جمله: «شلايرماخر» (طرح عواطف و ايمان ديني به عنوان جوهردين و تلاش براي رهاندن ايمان و عواطف از تكلف شرايع بي روح عصرخويش)، «ريچل» (معرفي دين براي حوزه ارزش ها و عقل براي عالم واقعيات)، «كي يركر گور» (طرح روشن وجودي براي مواجهه با دين، نه طريقه دانستن بلكه تغيير وجود و زندگي از طريق فيض و لطف الهي). وي در همين جا به جريان انجيل اجتماعي نيز اشاره مي كند كه «همچنان بر رسالت اجتماعي و ظرفيت هاي آرماني مسيحيت در اصلاح جامعه پاي مي فشردند»(ص۲۹۲) ولي با اشاره به در غلتيدن اين گرايش به نگاهي كاملاً كاركردي و فايده گرايانه به دين و تهي نمودن آن از عناصر ماوراءالطبيعي مي افزايد: اصولاً مطالعات دين پژوهي به تدريج به سويي معطوف مي شوند كه به آثار بيروني دين در تحول حيات فردي و اجتماعي بيش از درك حقيقت و حقانيت دين نظردارند.» (ص۲۹۳).
نويسنده در فصل هفتم به نقد كتاب «سر برآستان قدسي و دل در گرو عرفي» [ازمجيد محمدي] مي پردازد. وي با نقد پيش فرض هاي كتاب، از جمله: قائل شدن ماهيت تكاملي و جبري براي فرايند عرفي شدن، قائل نشدن تمايز ميان اديان مختلف درمواجهه با اين فرايند، مسلم گرفتن غيريت ميان امرقدسي و عرفي، تأكيد مي كند كه با پرهيز از اين ساده سازي ها «ديگر نمي توان به راحتي به دنيا و اعتنا به عقل بشري و حيات اجتماعي را به نفع فرايند عرفي شدن، مصادره به مطلوب نمود.»(ص۳۰۹). وبر همچنين به چهار پارادوكس نهفته در كتاب مورد نقدش اشاره مي كند و ريشه آنها را عدم تفكيك ميان عرفي شدن دين، عرفي شدن جامعه و عرفي شدن فرد مي داند(ص۳۱۱).
وي در پايان اين فصل مشكل عمومي نظريات عرفي شدن را برخورد مسلكي و ايدئولوژيك با اين مقوله مي داند و اينكه «هنوز نتوانسته است به نحو مقبولي خود را از ثقل گرايش هاي عرف گرايانه رها سازد و در توصيف و تبيين واقعيت اين فرايند، بي طرفانه به تأمل بنشيند.» (ص۳۱۵). اين امر باعث مي شود اين نوع آثار را از «مسير وصفي نقلي و تحليلي خارج كرده و صبغه اي توصيه اي ـ ترويجي بدان بخشد» (ص۳۱۶).
فصل پاياني كتاب به الگوهاي مختلف عرفي شدن جوامع پرداخته است. نويسنده در ابتدا توضيح مي دهد كه ۱ ـ تئوري هاي مطرح شده در اين باب بشدت متأثر و ملهم از فرايند غرب است و ۲ ـ اين تئوري هاي غالباً در تميزگذاري ميان سه بستر دين، فرد و جامعه دچار اجمال و اهمال است (ص۳۲۰) و مي افزايد حتميت وقوع اين فرايند را براي تمامي اديان و جوامع نمي توان به راحتي اثبات كرد و اين فرايند در جوامع گوناگون به عوامل مختلفي چون جوهر دين رايج، ساخت اجتماعي و شرايط تاريخي و بافت فرهنگي آن ، الگوي متفاوت و بعضاً منحصر به فرد بستگي دارد(ص۳۲۳).
نويسنده آنگاه به انواع دين و انواع جوامع (داراي جمعيتي با گرايش غالب به يك دين يا چند دين، يك مذهب يا چند مذهب) مي پردازد و شش الگوي مختلف براي فرايند عرفي شدن را مطرح مي سازد. وي مهمترين مسأله نمونه ايران را «كارآمدي يا ناكارآمدي دين» (صص۳۳۸ ـ ۳۳۹) مي داند ولي بحث چندان در اين زمينه نمي كند.
كتاب يادشده، جدا از نقطه نظر مخاطب خود، دانسته ها و افق هاي مختلفي را با خواننده درميان مي گذارد. هرچند نويسنده خودداراي نظر و گرايش خاص مشهودي است، اما بيشتر دانسته ها را با صرف وقت فراوان از آثار تحقيقي موجود و پژوهش شده توسط متفكران ديگر (و عموماً غربي) مي گيرد. همين امر فقر رويكرد شرقي و اين جايي به مقوله مورد بحث را نمايان مي سازد.
 
" روزنامه ایران-صفحه ۶ ضمیمه-دوشنبه ۱۸ شهريور ۱۳۸۱ - ۱ رجب ۱۴۲۳-۹ سپتامبر ۲۰۰۲ "