يادبود يكصدوپنجاه و پنجمين سالروز بنياد دارالفنون (بخش اول)
سر شماست؟ گمان نمي كنم. اجنبي! حرف بزن من بايد چه كنم كه ايرانيان را هوشيار نمايم؟»
* اين ورودي دارالفنون است. جايي كه دهها سال برگامهاي نامدارترين مردان ايران معاصربوسه مي زد. حالا آن را در حصار نرده هاي آهنين گرفته اند تا خوابگاه معتادان و ولگردان نباشد. پشت در انباشته از زباله هايي است كه جايي را بهتر از گهواره علم وفرهنگ وهنر نيافته اند!

۲۸ارديبهشت ما ه سال ۱۳۸۱ برابر است با پنجم ربيع الاول سال ۱۴۲۳ قمري و يكصدوپنجاه و پنجمين سالروز بنياد مدرسه دارالفنون . اين روز همچنين تقارن دارد با روز گنجينه و موزه و آغاز هفته ميراث فرهنگي. گزارش حاضر مروري دارد بر وضعيت كنوني اين ميراث ارزشمند. بخش هاي دوم و سوم اين گزارش نيز كه در روزهاي آينده به چاپ خواهد رسيد، به بازگويي تاريخ دارالفنون و تأثيرات علمي ، اجتماعي و سياسي آن مي پردازد.
اينجا ميدان توپخانه است. پردودترين و پرازدحام ترين ميدان تهران.
مردم اينجا به لهجه هاي گوناگون صحبت مي كنند و برخي هم وردي زيرلب دارند: CD ، نوار، عكس ، شوو... از ماشين پياده مي شوم و نگاهي به تكه كاغذ مچاله شده لاي انگشتانم مي اندازم. روي آن نوشته: «... در فاصله ميان توپخانه و در اندرون از سويي و از سوي ديگر بين دو خيابان الماسيه و ناصريه زميني هموار و پهناور بود كه سربازان در آنجا آموزش نظامي [مي ديدند]»
حالا ميدان توپخانه، ميدان امام خميني شده وخيابان ناصريه، ناصرخسرو و بخشي از آن ميدان مشق، مدرسه دارالفنون. براي رسيدن به مدرسه بايدازيك تونل زيرزميني گذشت. اينجا هم هر كس وردي در گوش آدم زمزمه مي كند: دارو... دارو... و اوراد را ديگري كه نه بايد شنيد و نه بايد گفت! بي اختيار به يادناصر خسرو مي افتم كه از بد روزگار اين خيابان به نام اوست:
من آنم كه در پاي خوكان نريزم مر اين قيمتي در لفظ دري را
بالاخره به جايي كه پي اش هستم مي رسم. به ساختماني آجري كه برسر در آن روي تابلويي از كاشي نوشته شده «دارالفنون ۱۲۶۸» اينجا يادگار اميركبير است، برجاي مانده از دوران پرتنش معاصر و خاستگاه مردان بزرگ علم و سياست وهنر. براي ورود به مدرسه بايد از ميله هاي آهني مقابل درگذشت. اين ميله ها را قبل از در ورودي و در جلو خان مدرسه نصب كرده اند تا مانع از نشست و برخاست معتادان وولگردان در برابر آن شوند!
در داخل مدرسه برخلاف محيط پرسروصداي بيرون، سكوتي عجيب حكمفرماست، سكوتي سرشار از ناگفته هاي تاريخ.
كلاس ها سردوبي روح و حتي خالي از نيمكت است. ديگر نه از دانش آموزان خبري است و نه از مدير و ناظم و معلمان. اينجا روزگاري سرشار از حضور كساني چون اعتضادالسلطنه، مخبر السلطنه ، ميرزا ملكم خان، دكتر پولارك، مسيولومر، كمال الملك، محمدعلي فروغي ، مجتبي مينوي، يدالله سحابي و... بود.

حياط ساكت تر از راهروها و كلاسهاست. درختان كهن تا بالاي ديوارها سركشيده اند و چراغ گازهاي شكسته ونيمكتهاي فرسوده، احساس غريبي را در آدمي برمي انگيزند. غربت اينجا مرا به ياد اميركبير مي اندازد و آن روزي كه مدرسه بدون حضور او گشايش يافت. تازه سيزده روز از آغاز كار مدرسه گذشته بود كه نحوست روز سيزده دامان باني را گرفت و او را در حمام فين كاشان به كام مرگ كشاند.
در پي زنگ مدرسه كه تصويرش را در كتابها ديده ام، در حياط چرخي مي زنم. اما تنها جاي خالي زنگ را مي يابم كه در كنارش روي يك سنگ تاريخ نصب آن حك شده است.
زنگ دارالفنون نخستين زنگ معارف ايران بود. وقتي سراغش را مي گيرم، مي گويند براي تعمير به دفتر مديريت برده اند.
به ساختمان باز مي گردم و يكسر به محل آمفي تئاتر مدرسه مي روم . اين سالن در زمان ناصرالدين شاه توسط مزين الدوله و مسيو لومر (معلم موزيك ) راه اندازي شد. حالا در گوشه آن مجسمه اي از اميركبير گذارده اند كه با چشماني نگران، نظاره گر سردي و سكوت دارالفنون است. كنار مجسمه يك شهر فرنگ قرار دارد. خم مي شوم و چشمانم را بر دريچه اش مي گذارم. در شهر فرنگ نيز خبري نيست و همچون مدرسه ساكت وخاموش است. بربالاي سن جايي كه نمايش «مردم گريز» را براي ناصرالدين شاه روي صحنه بردند. مي خواهم حس كنم كه جمعيتي روبرويم نشسته و سرگرم تماشاست. اما اينجا بيشتر به زندان مي ماند و پر است از بقاياي دكور سريالهاي تلويزيوني. اكنون مدت مديدي است كه نخستين سالن تئاتر در ايران تبديل به لوكيشن گروههاي فيلمسازي شده است: يك بار در هيأت بيمارستان، يك بار به شكل اداره تأمينات و بار ديگر به عنوان زندان!
وورد به قسمت پشتي سالن آمفي تئاتر يعني جايي كه زماني گود زورخانه بود و سپس به آپاراتخانه تبديل شد، خالي از خطر نيست و هر آن ممكن است كه سقف ريزش كند. با اين وجود دارالفنون به رغم تغييراتي كه در خلال سالهاي گذشته داشته، تقريباً شكل وشمايل اوليه را حفظ كرده است؛ يعني همان طراحي «رضا مهندس» به سبك سربازخانه و وليچ انگلستان و معماري «محمدتقي معمار باشي». دارالفنون هنوز هم مثل روز اول پنجاه اتاق در دو طبقه دارد و حياطي چهارگوش با مركزيت حوض آبي كه سابقاً به آب قنات شاه متصل بود.
فرسودگي بنا به حديست كه شايد در آستانه تخريب باشد. در برخي قسمت ها آنقدر آشغال و زباله بر روي هم انباشته اند كه راه رفتن مشكل مي نمايد. سقف تعدادي از اتاقها، خصوصاً در طبقه دوم ، ترك خورده و بعضي جاها خيس و نمناك است.
در بخشي ديگر از مدرسه بوفه اي به چشم مي خورد كه داخل آن چند كتاب سياسي چيده شده است، از جنس همان كتابهايي كه ابتداي انقلاب در دست دانش آموزان و دانشجويان ديده مي شد. اين كتابها مرا به دوران مشروطه مي برد، زماني كه مخبرالسلطنه، صنيع الدوله، محتشم السلطنه و ديگران در دارالفنون گرد آمدند و نظامنامه انتخابات اولين مجلس ايران را نوشتند. جالب آن كه محل برگزاري انتخابات نيز دارالفنون بود. اما حالا چه؟ اين بنا آن بنايي نيست كه من تصويرش را در كتابها ديده ام كه روزگاري نماد علم و فرهنگ و هنر نوين در ايران بود.
دارالفنون در طول ۱۵۵ سال عمر خود دوران پرفراز ونشيبي را گذرانده است.
ابتدا مدرسه عالي يادانشكده محسوب مي شد ، سپس تبديل به يك دبيرستان شد.بعداز انقلاب هم چند سالي دبيرستان، مدتي مركز آموزش ضمن خدمت فرهنگيان و زماني خوابگاه بود. اينك چندسالي است كه آن را به حال خود رها كرده اند.
تا چندي پيش اگر كسي مي خواست مجوز ورودبه مدرسه را بگيرد بايد مدتها بين سازمان ميراث فرهنگي، وزارت آموزش و پرورش و اداره كل آموزش و پرورش استان تهران سرگردان مي بود و تازه اگر در ميانه راه خسته نمي شد و با سماجت كار را دنبال مي كرد، مي فهميد كه اينجا خارج از محدوده است! ۰حالا وضع كمي بهتر شده و گويا قرار است دارالفنون تبديل به «موزه آموزش و پرورش» شود. هرچند كه با وضعيت كنوني تبديل آن به موزه در زماني كوتاه چيزي شبيه به معجزه است. تابلويي هم در كنار در مدرسه نصب كرده اند كه از طرح مرمت مدرسه با همكاري سازمان ميراث فرهنگي و وزارت آموزش و پرورش خبر مي دهد.

* اينجا حياط مدرسه دارالفنون است. روزگاري سايه سار اين درختان كهن جايگاه مرداني چون كمال الملك، بديع الزمان فروزانفر، محمود حسابي ، يدالله سحابي، مصطفي چمران و... بود. اما اينك! دير زماني است كه مدرسه را در سكوت و تنهايي به حال خود رها كرده اندتا نمادي باشد از غربت فرهنگ و اهالي اش در اين روزگار بي فرياد!
وقتي مي خواستم وارد دارالفنون شوم، مسؤولان آن نكته اي را چند بار گوشزد كردند: «مواظب باش! در اين مدرسه چند روباه زندگي مي كنند!!» اين شگفت آورترين سخني است كه مي توان درباره دارالفنون شنيد. نمي دانم شوخي است يا جدي؟ روباه، آن هم در قلب تهران! اگر چنين باشد خبر قابل توجهي براي سازمانهاي محيط زيست است. اين حيوانات را نبايد از دست داد، چون بي نهايت استثنايي اند. حيوان خيلي بايد فهميده باشد كه دارالفنون را براي زندگي انتخاب كند!
روز پنجم ربيع الاول ۱۲۶۸ قمري شعبه علمي دارالفنون تهران ـ كه سنگ بناي آن به همت اميركبير در سال۱۲۶۶ بنا نهاده شده بود ـ به دست ناصرالدين شاه افتتاح شد. اين روز را مي توان نقطه عطفي در تاريخ معاصر ايران دانست و بي اغراق بيشتر تحصيلكردگان ايران در تمام ادوار تاريخ معاصر از ۱۲۶۸ به بعد بايد خود را مديون آن بدانند.
دارالفنون را نبايد تنها بنايي مركب از سنگ و چوب و آجر دانست. دارالفنون ـ به عنوان نخستين مركز علمي به سبك جديد در ايران ـ واژه اي است به وسعت فرهنگ.
ريشه تفكري را كه موجب بناي دارالفنون شد، بايد در جنگهاي ايران و روس يافت. اين جنگها كه به شكست سخت ايرانيان و جدا شدن سرزمينهاي وسيعي از ايران انجاميد، تقابلي بود ميان اروپايي كه پس از انقلاب صنعتي رو به پيشرفت بود و ايراني كه در آن حتي نام علوم جديد بيگانه و ناآشنا مي نمود.
در اروپا مدارس و دانشگاههاي بزرگ مركز بسط علوم و دستيابي به فن آوريهاي جديد بود. در حالي كه در ايران نظاميه ها و مراكز علمي رو به انحطاط نهاده بودند و در آستانه ظهور قاجاريه مراكز علمي منحصربه مكتبخانه ها و مدارس علميه مي شد.
مكتبخانه معمولاً درخانه ملا يا ملاباجي تشكيل مي شد و مواد درسي آن عبارت بود از آموزش الفبا، عم جزء، خوشنويسي و در سالهاي بعد جامع المقدمات كه شامل شرح سيوطي، شرح نظام، شرح حامي در صرف و نحو، حاشيه ملاعبدالله، شرح شمسيه، گلستان و بوستان، ناسخ التواريخ، قابوسنامه و خمسه نظامي. علاوه بر اين مكتبدار موظف بود تا كودكان را با معارف ديني و اصول و فروع دين آشنا سازد، به همين جهت همه روزه مسائل ديني و شرعي از قبيل نماز، وضو، روزه و... تدريس مي شد. هر كودك با خودش تكه اي زيرانداز به همراه مي آورد. كودكان حلقه مي زدند و مكتبدار بالاي مجلس مي نشست. او هميشه با خود تكه اي چوب داشت زيرا تنبيه جزو لاينفك تدريس بود.
بعد از مرحله مكتب نوبت به مدارس علميه مي رسيد كه ساختمانهاي يك يا دو طبقه بودند. مدرسه علميه اكثراً ضميمه مساجد بود. چند ايوان داشت كه محل برگزاري جلسات درس محسوب مي شد و حجره هايي كه طلاب در آن سكونت داشتند. صرف و نحو عربي و فارسي فقه و اصول، بيان، معاني، حكمت و شرعيات جزو مطالبي بود كه تدريس مي شد. بقيه علوم و فنون بطور تجربه آموخته مي شد. در بسياري از خانواده مشاغل و حرف مانند پزشكي موروثي بود. كتابهاي علمي يادگار سالهاي دور بودند. بطور مثال قانون ابن سينا در طب، التنجيم ابوريحان در نجوم، حاوي رازي در شيمي و پزشكي و... در چنين شرايطي تنها راه دستيابي به علوم جديد ايجاد رابطه علمي با مراكز پيشرفته دنياي آن روز يعني اروپا بود.
نخستين تلاشها براي اصلاح اين وضعيت از تبريز آغاز شد. عباس ميرزا (وليعهد و نايب السلطنه فتحعلي شاه) و وزير معروفش ميرزاعيسي خان (قائم مقام اول) با تجربه تلخي كه از جنگهاي ايران و روس داشتند به فكر اصلاح آموزش و پرورش افتادند. اين پرسش هميشه در ذهن آنها غليان داشت كه چرا با وجود آن همه دلاوري و فداكاري سپاه ايران، روسها پيروز ميدان گرديدند؟ زماني عباس ميرزا به «مسيو ژوبر» رئيس هيأت فرانسوي كه براي تعليم به ايران آمده بود، گفت: «نمي دانم اين قدرتي كه شما اروپاييها را بر ما مسلط كرد چيست و موجب ضعف ما و ترقي شما چه؟ شما در قشون و جنگيدن و فتح كردن و به كار بردن قواي تحصيله متبحريد و حال آنكه ما در جهل و شغب غوطه ور و به ندرت آتيه را در نظر مي گيريم. مگر حاصلخيزي و ثروت مشرق زمين از اروپا كمتر است؟ يا آفتاب كه قبل از رسيدن به شما بر ما مي تابد، تأثيرات مفيدش بر سر ما كمتر از سر شماست؟... گمان نمي كنم. اجنبي ! حرف بزن من بايد چه كنم كه ايرانيان را هوشيار نمايم؟»(۱) او چاره اين درد را در اعزام دانشجو به فرنگ جست وجو كرد.
نخستين گروه محصلان كه شامل دو نفر بود در سال۱۲۲۵ به فرنگ اعزام شدند. حاجي باباي اصفهاني كه به قصد تحصيل پزشكي راهي سفر شد يكي از اين دو نفر بود. گروه دوم كه پنج نفر بودند اندك زماني پس از گروه اول اعزام شدند. ميرزاجعفر مهندس باشي مشيرالدوله، ميرزارضاي مهندس، طراح مدرسه دارالفنون ـ و ميرزاصالح شيرازي منتشركننده اولين روزنامه فارسي در ايران جزو گروه دوم بودند. مشكل اين دو گروه و گروههاي بعدي نداشتن تحصيلات آكادميك ابتدايي و نداشتن آمادگي براي ورود به دانشگاههاي معتبر بود.
عباس ميرزا در سال۱۲۴۹ بعد از يك دوره بيماري مرد. فتحلي شاه نيز سال بعد پس از آنكه محمدميرزا پسر عباس ميرزا و نوه خود را به وليعهدي انتخاب كرد مرد. روند اعزام محصل در دوره محمدشاه به همت وزير معروفش قائم مقام دوم ميرزاابوالقاسم فراهاني پيگيري شد.
در سال۱۲۵۲ هجري قمري نخستين مدرسه مسيونري آمريكايي در ايران توسط هيأت فرانكو پرسان تأسيس شد. دو سال بعد همين هيأت مدرسه دخترانه اي را در اروميه تأسيس كرد. مشكل اين مدارس تا نيمه دوم سلطنت ناصرالدين شاه اين بود كه اجازه نداشتند دانش آموزان مسلمان را بپذيرند.سال ۱۲۶۴ ق پس از درگذشت محمدشاه فرزند شانزده ساله او ناصرالدين ميرزا با همت و ياري اتابك اعظم ميرزاتقي خان اميرنظام ـ اميركبير ـ به سلطنت رسيد. در مورد اميركبير و اقدامات او سخن فراوان گفته شده اما به شهادت بسياري از مورخان و محققان، بزرگترين و ماندگارترين حركت او اقدام به تأسيس دارالفنون و انتشار روزنامه بود.
فكر تأسس يك دارالفنون در ايران پيش از اميركبير شايد در ذهن بسياري از افراد كه در آن دوره بودند وجود داشت، اما اين اقدام توسط او عملي شد. اميركبير انديشه تأسيس اين مركز علمي را از سالها پيش در ذهن پرورانده بود. پيش از سلطنت ناصرالدين شاه، در دربار تبريز و دستگاه قائم مقام خدمت مي كرد. در جريان قتل گريبايدوف وزيرمختار روسيه كه براي نظارت بر اجراي دقيق عهدنامه تركمانچاي به ايران آمده بود، هيأتي براي عذرخواهي به سن پترزبورگ اعزام شد و يكي از افراد اين گروه ميرزاتقي خان بود. مأموريت اين هيأت حسن نيت نه تنها از آغاز يك جنگ خانمانسوز ديگر جلوگيري كرد بلكه باعث بخشيده شدن غرامت سنگين ايران نيز شدند. در طي اين سفر اميركبير با گروه همراهانش در تفليس، باكو و سن پترزبورگ از مدارس جديد، كارخانجات و مؤسسات فني و علمي روسيه بازديد كرد. اميركبير در سال۱۲۵۹ بعد از رسيدن به مقام وزارت نظام آذربايجان، مأمور و نماينده تام الاختيار ايران در عهدنامه ارزنه الروم شد؛ مأموريتي كه با موفقيت به پايان رسيد. در مدت يك سالي كه در عثماني بود از بنيادهاي فرهنگي مانند دارالطيبه و مدرسه عسكريه بازديد كرد. همين بازديدها انديشه تأسيس دارالعلم را در ذهن او پررنگ ساخت.
آنچه از ميان نامه هاي اميركبير برمي آيد اينكه او مي دانست كه اگرچه اعزام دانشجو به خارج راه حل سريع و كوتاهي براي اخذ علوم جديد است اما در بلندمدت خالي از اشكال نيست. از اولين اعزام تا ،۱۲۶۴ تعداد كل دانش آموختگان اعزامي به زحمت به هفتاد نفر مي رسيد و بعضي از آنها در رشته هايي تحصيل كرده بودند كه با نياز روز جامعه ايران همخواني نداشت. مشكل بعدي مسأله اي بود كه هنوز هم جامعه ما مبتلا به آن است. يعني شيفتگي دانشجويان اعزامي نسبت به فرنگ و عدم بازگشت آنها به ايران. مشكل ديگر انتخاب اين افراد از بين فرزندان اشراف و افراد ذي نفوذ بود ولي با آمدن معلم به ايران و تأسيس دارالعلم، فرزندان طبقات متوسط و پايين نيز قادر به تحصيل مي شدند. به بيان ديگر، تحصيلات منحصر به طبقات بالاي جامعه نمي شد و دانشي كه به ايران مي آمد متناسب با نيازهاي داخلي بود. هرچند تلاشهاي اميركبير در زمان حياتش با بار ننشست و به نسلهاي بعدي ثمر داد.
امير پس از انجام مقدمات، براي بنا نهادن دارالفنون تهران اقدام كرد! و توانست شاه جوان راكه مريد و شيفته رفتارش بود، متقاعد كند كه قصد اصلاح جامعه را دارد و كارش مانند كاشتن درخت است كه نسلهاي بعدي ثمر آن رامي برند.
در فاصله ميدان توپخانه و دراندرون ارگ سلطنتي از يك سو و بين دو خيابان الماسيه و ناصريه زميني پهناور بود كه سربازان در آن مشق نظام مي كردند. امير آنجا را محلي مناسب براي بناي «تعليم خانه» دانست. سنگ بناي مدرسه در سال۱۲۶۶ در همان جا بنا نهاده شد. اميركبير به ميرزارضاي مهندس كه از اولين محصلان اعزامي به اروپا بود دستور داد تا نقشه مدرسه را طراحي كند. او از نخستين مهندسان ايراني بود كه پيش از اين در جريان لشگركشي محمدشاه به هرات به طراحي قلعه هاي مؤثر در روند جنگ پرداخته بود. پس از آماده شدن نقشه مدرسه محمدتقي ـ معمارباشي دولت ـ ساختمان آن را آغاز كرد و در نيمه اول سال۱۲۶۷ ساختن اتاقهاي جانب شرقي را به پايان برد.
اميركبير بهرام ميرزا معزالدوله عموي شاه و پسر عباس ميرزا راكه حاكم تهران بود، مأمور سركشي به مدرسه و اداره امور ساختمان آن كرد. او همچنين از مسيو جان داودخان مأمور دولت ايران در اروپا خواست تا معلماني را براي تدريس در مدرسه بيابد. در تمام مكتوباتي كه اميركبير با جان داود داشت، تأكيدش بر آن بود كه معلمان تابع روس و انگليس نباشند و از اين طريق مي خواست راه نفوذ اين دولتها را در تعليم خانه و به دنبال آن بر ذهن نسلهايي كه در اين مركز علمي تحصيل مي كردند ببندد.
جان داود خان به ممنسا (اطريش) و پروسا (آلمان) رفته و شش معلم را به استخدام درآورد. امير در نامه اي از وي خواست كه رشته هاي معلمان از اين قرار باشد: يك معلم پياده نظام، يك معلم توپخانه، يك معلم هندسه، يك معلم معادن، يك معلم حكمت و جراحي و تشريح و يك معلم سواره نظام.(۲) او درنامه ديگري حقوق معلمان را به قرار چهارهزار تومان در سال و چهارصد تومان اضافي براي هزينه رفت و آمد قرار داد.(۳)

شماره ۲۱۲۵ - سال هشتم - پنجشنبه ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۱ " | |